بهار هستی

ولایت مداری

بهار هستی

ولایت مداری

برنامه های مشکوک دانشجویان برای روز شهادت

برنامه های مشکوک دانشجویان برای روز شهادت

یک منبع امنیتی آگاه ضمن بیان این مطلب طبق گزارش های رسیده و بررسی های صورت گرفته برخی از دانشجویان دانشگاه های تهران همزمان با سالروز رحلت پیامبر اکرم (ص) و امام حسن مجتبی (ع) در پی ایجاد تحرکات مشکوکی در اطراف دانشگاه تهران هستند.

این منبع آگاه همچنین افزود : این دانشجویان قصد دارند همزمان با آغاز دهه فجر انقلاب اسلامی از برخی افراد خاص و معلوم الحال حمایت کنند که تمهیدات و پیش بینی های لازم امنیتی برای جلوگیری از برگزاری هرگونه تجمعی در این روز از سوی دستگاه های امنیتی صورت گرفته است.

روزشمارانقلاب اسلامی- 12 بهمن

 روزشمارانقلاب اسلامی- 12 بهمن

 

با ورود حضرت امام (ره) به سالن مهر‌آباد، صدای تکبیر فضا را پر کرد. نظم جمعیت به‌هم خورد و مردم مشتاق و منتظر، با فریاد تکبیر، ورود و حضور ایشان را خوش‌آمد گفتند.

 

دهه اول بهمن 1357 مسئله مراجعت امام خمینی (ره) در رأس همه مسائل بود، مردم نهادها و گروه‌های انقلابی از مدت‌ها قبل خود را آماده استقبال از امام (ره) کرده بودند. فرودگاه مهرآباد در سکوت مطلق بود، غرش هیچ هواپیمایی شنیده نمی‌شد. تنها صدایی که به گوش می‌رسید شعار هزاران انسان بود که مشتاقانه فریاد می‌زدند: «خمینی، خمینی قلب ما باند فرودگاه تو».
سرانجام انتظار به پایان رسید و هواپیمای حامل امام (ره) از دور نمایان شد و بعد از چند دقیقه روی باند فرودگاه آرام گرفت. همراهان امام (ره) و خبرنگارانی که با آن حضرت به ایران آمده بودند، از هواپیما پیاده و در ایوان‌ها و پشت‌بام‌های مشرف به باند مستقر شدند تا از لحظه ورود حضرت امام (ره) فیلم و گزارش تهیه کنند.(1)
حضرت امام (ره) داخل هواپیما بودند و تعدادی از آقایان علما به آنجا می‌رفتند تا با ایشان دیدار کنند.
مرحوم آیت‌الله پسندیده پدر بزرگ امام (ره) شهید آیت‌الله مطهری و مرحوم آیت‌الله طالقانی از اولین کسانی هستند که به داخل هواپیما به استقبال امام می‌روند و پشت سر امام (ره) از پلکان هواپیمایی در فرانس پایین می‌آیند. بالاخره نیروی هوایی از فرزند حضرت امام خواهش کردند تا از بنز ضدگلوله نیروی هوایی که متعلق به فرمانده آن نیرو بود، برای این منظور استفاده شود.
حضرت امام (ره) بعد از پایین آمدن از پلکان هواپیما با همان ماشین به سالن آمدند و در آنجا ازدحام جمعیت به حدی بود که ما مجبور شدیم در اطراف امام زنجیروار حلقه بزنیم تا به بدن ایشان فشار وارد نیاید.
با وجود شلوغی مسیر تا سالن فرودگاه، سرانجام حضرت امام (ره) به داخل یکی از اتاق‌ها رفتند. اخوی بزرگ امام(ره) با ایشان وارد آن اتاق شد. امام (ره) خواستند اتاق را خلوت کنیم... (2)
امام(ره) به محض نشستن برای استراحت درخواست مقداری آب خوردن می‌کنند و بلافاصله یک لیوان آب برای ایشان آورده می‌شود. حاج احمد آقا فرزند همراه امام(ره) آب را کنترل می‌کند و آن را در دستشویی که در آنجا بود خالی می‌کند و لیوان را می‌شوید و از شیر عمومی آب پر می‌کند و به امام(ره) می‌دهد(3) و حضرت امام پس از نوشیدن و لحظه‌ای استراحت فرمودند: باید برویم مردم را ببینیم، اینجا ننشینیم (4) دری که به‌سوی باند باز می‌شد، گشوده می‌گردد و امام (ره) و حاج احمد آقا وارد می‌شوند. نوبت به ما که رسید افسری آنجا ایستاده بود که مانع شد. من میان در و دیوار قرار گرفتم و نگذاشتم در را ببندند، شهید حاج مهدی عراقی گفت: فردوسی‌پور! نگذار در راه ببندند. این توطئه است، می‌خواهند امام را از ما بگیرند. من مقاومت کردم. پلیس که دید نمی‌تواند در راه ببندد، رها کرد و داخل باند رفت. ما هم فوراً دویدیم پشت سر امام (ره) وقتی از پله‌ها پایین می‌رفتیم، پلیس دیگری اسلحه کشید و ایست داد و تهدید کرد که: "می‌زنم ". من اعتنا نکردم و با آقای خلخالی و آقای ناصری وارد باند شدیم(5)
«حضرت امام (ره) از آنجا بیرون آمدند و به طرف سالن فرودگاه حرکت کردند. در طول مسیر، شدت فشار جمعیت به‌حدی بود که بارها قلب من گرفت.
با ورود حضرت امام (ره) به سالن مهر‌آباد، صدای تکبیر فضا را پر کرد. نظم جمعیت به‌هم خورد و مردم مشتاق و منتظر، با فریاد تکبیر، ورود و حضور ایشان را خوش‌آمد گفتند.
با استقرار حضرت امام(ره) در جایگاه مخصوص، سرود زیبایی خوانده شد. سرودی که در آن لحظه خوانده شد، مو بر تن هر مرد و نامردی راست می‌کرد. چنان فضایی ایجاد شده بود که هر کس را تکان می‌داد آن سرود که توسط بچه‌های مدرسه‌ای خوانده می‌شد، به قدری ما را تحت تاثیر قرار دارد که قادر به توصیف آن نیستم. آن سرود که برای چند لحظه در سالن طنین‌انداز شد، در واقع حرف دل ما بود، مثل اینکه داریم خواسته‌هایمان را با امام (ره) مطرح می‌کنیم. وقتی «خمینی‌ ای امام» سراسر فضای آن جا را پر کرد همه برخورد لرزیدیم و در همه حالت عجیبی به وجود آمد.
به نظر من اگر بدترین تروریست‌ها مأموریت انجام کاری را داشتند، در آن جمع قادر به انجام آن نبودند؛ چراکه در آن لحظه غیر از صفا و صمیمیت چیز دیگری دیده نمی‌شد. بعد از پایان سرود، حضرت امام(ره) به سخنرانی پرداختند. (6) فرمودند: «من از عواطف طبقات مختلف ملت تشکر می‌کنم. عواطف ملت ایران به دوش من بارگرانی است که نمی‌توانم جبران کنم. من از طبقه روحانیون که در قضایای گذشته جانفشانی کردند، تحمل زحمات کردند، از طبقه دانشجویان که در این مسائل مصائب دیدند، از طبقه بازرگانان و کسبه که در زحمت واقع شدند، از جوانان بازار و دانشگاه و مدارس علمی که در این مسائل خون دادند، از اساتید دانشگاه از دادگستری، قضات دادگستری، وکلای دادگستری از همه طبقات از کارمندان از کارگران از دهقانان از همه طبقات ملت تشکر می‌کنم، آن زحمت‌های فوق‌العاده شماست که با وحدت کلمه پیروز شدید؛ البته در قدم اول، پیروزی شما یک قدم است... ما پیروزی‌مان وقتی است که دست این اجانب از مملکتمان کوتاه شود... این پیروزی تا اینجا به واسطه وحدت کلمه بوده... باید ما همه این رمز را بفهمیم که وحدت کلمه رمز پیروزی است و این رمز را از دست ندهیم.»
ماشینی که آماده بود، بنز سبز رنگی بود که در تلویزیون نشان داده شد که حدود 20 تا 25 افسر نیروی هوایی اطراف آن را گرفته بودند و می‌خواستند امام(ره) را سوار کنند. امام(ره) دست به در ماشین گرفت و رو کرد به افسران حاضر و بانگ‌ زد که: «تا کی خوابید؟ چرا بیدار نمی‌شوید؟ این بختیار خائن آبروی شما را برد، بیدار شوید».
پس از این نهیب امام(ره) همه از ماشین فاصله گرفتند و سرافکنده شدند. ما ماشین را متصرف شدیم. امام(ره) سوار شدند، ماشین حرکت کرد. در این میان آقای محسن رفیق دوست با یک بلیزر رسید و گفت ماشین امام(ره) این است.
اشاره کردم. بنز ایستاد. به امام(ره) عرض کردم ماشین شما این است فرمودند: «حال که سوار شدیم.» گفتم:« آقا آن ماشین را برای شما آورده‌اند. امام(ره) پیاده شدند و سوار آن ماشین شدند.»
«بعد از آنکه امام همراه احمد آقا سوار ماشین شدند، به طرف بهشت زهرا(س) به راه افتادیم. گروه اسکورت، آن‌چنان که سازماندهی کرده بودیم، در دو طرف ماشین قرار گرفتند و من در وسط آنها بودم. این گروه تا دم فرودگاه کارشان طبق برنامه بود، ولی همین که به خارج از فرودگاه رسیدیم، همه چیز به هم خورد. چون مردم ماشین امام(ره) را احاطه کرده بودند و میان ماشین‌های اسکورت و ماشین ما فاصله افتاده بود. اولین جایی که ماشین توقف کرد در میدان فرودگاه بود، مسیر باند تا میدان فرودگاه را که دویست متر بیشتر نبود، به‌دلیل ازدحام مردم به زحمت طی کردیم. (9)
ما از پیچ فرودگاه گذشتیم، تصمیم داشتیم در بلوار عریضی که منتهی به میدان آزادی می‌شود، طبق برنامه حرکت کنیم. در آنها با انبوه جمعیتی روبه‌رو شدیم که به استقبال آمده بودند وبا دیدن ماشین حامل حضرت امام(ره) پروانه‌وار دور آن حلقه زدند.
دیگر حرکت ماشین‌ها با مشکل روبه‌رو بود، بلیزر از زمین بلند شد، باور کردنی نبود. به خود گفتم:« خدایا به فریاد برس!...» مردم که دیده بودند ما پشت سرایشان حرکت می‌کنیم، ریخته بودند روی ماشین ما و هر چه اصرار می‌کردیم که: «آقا پیاده شوید!» کسی گوشش بدهکار نبود. یادم می‌آید از یکی از آنها خواهش کردم از ماشین فاصله بگیرد یا لااقل از بالای آن پایین بیاید، او در جواب گفت:« این ماشین اسکورت امام(ره) است. پس به ماشین امام(ره) خواهد رسید. من از این جدا نمی‌شوم. می‌خواهی مرا با اسلحه‌ات بکش، هر کاری می‌خواهی بکن، من از این ماشین جدا نمی‌شوم.»
گفتم: «یک وقت با مغز می‌خوری روی زمین و کار دست ما می‌دهی!» خونسرد گفت: «... جان خودمه، دوست دارم فدای امام(ره) بشه، یا میرم یا امام(ره) را می‌بینم...» (10)
در طول مسیر از فرودگاه تا بهشت‌زهرا امام(ره) آرام در ماشین نشسته بود. در حالی که لبخند محبت‌آمیز بر لبانشان بود و به احساسات مردم با لبخند و تکان دادن دست پاسخ می‌دادند. در بعضی از مسیرها، امام(ره) اسم مسیر یا مکان خاصی را می‌پرسیدند و من جواب می‌دادم. اولین جایی که امام(ره) پرسید، میدان انقلاب بود که فرمود این جا کجاست و من گفتم: «میدان انقلاب در حالی که قبل از آن به آن میدان 24 اسفند می‌گفتند، وقتی که به دانشگاه تهران نزدیک شدیم، جمعیت متراکم بود و ازدحام بیشتر. حضرت امام(ره) آنجا هم پرسیدند:« اینجا کجاست؟» و من گفتم که دانشگاه تهران است.
ایشان فرمودند: «مگر قرار نیست ما برویم دانشگاه و پایان تحصن علما را اعلام کنیم؟»
من گفتم که اکثر علما به فرودگاه آمده بودند؛ گذشته از این نمی‌شود توقف کرد و باید حرکت کنیم و ایشان موافقت کردند. در جلوی دانشگاه تهران تراکم جمعیت به حدی بود که اصلا ماشین روی دست مردم بود و در اثر فشار مردم به چپ و راست می‌رفت؛ ولی همین که یک لحظه احساس کردم ماشین از دست مردم رها شد، پدال گاز را گرفتم و حرکت کردم و به خیابان امیریه پیچیدم. یکی از نکات جالب در مسیر این بود که عده‌ای به اصطلاح مسابقه دوی ماراتن گذاشته بودند و من هر لحظه آنها را کنار ماشین می‌دیدم. نکته دیگر اینکه در میدان منیریه، یکی از بچه‌های آن منطقه دستگیره ماشین را گرفته بود و مرتب قربان صدقه امام (ره) می‌رفت و به شاه و کس و کارش فحش‌های رکیکی می‌داد. که من مدام نهی‌اش می‌کردم، ولی امام(ره) فرمودند که: «حالش طبیعی نیست و من هم یکباره‌ ترمز کردم و دستگیره ماشین از دست او رها شد.» شیرین‌ترین جمله‌ای که من از امام(ره) شنیدم، در خیابان شهید رجایی فعلی است که آن زمان منطقه‌ای بسیار محروم بود. وقتی امام (ره) آنجاها را با آن محرومیت دیدند، رو به سید‌احمد آقا کردند و گفتند: « ببین احمد، من با این مردم کار دارم.»
در آنجا جلوی من مینی‌بوس رادیو و تلویزیون و پشت سرم یک بنز بود.
مردم فکر می‌کردند امام(ره) در بنز است، بنابراین به سوی بنز هجوم می‌آورند و یکباره می‌دیدند که ماشین حامل امام(ره) دور شده و بعد می‌دویدند. گاهی من خودم با اشاره به مردم می‌فهماندم که امام(ره) در این ماشین نشسته‌اند.
در طول مسیر، چهار پنج بار در تنگنا قرار گرفتیم. بعضی مواقع مردم روی ماشین می‌رفتند و اطراف ماشین را احاطه می‌کردند و باعث می‌شد هوا کمتر به ماشین برسد و گرم شود. در این مواقع کولر ماشین را روشن می‌کردم. ولی زود می‌بستم چون می‌ترسیدم که امام(ره) سرما بخورند. یکی دوبار هم امام(ره) فرمودند که کولر را باز کنم. یکی دوبار احساس می‌کردم که دست‌هایم از شانه‌هایم جدا می‌شود و در اختیار بدنم نیست، ولی هر بار که امام می‌فرمودند: «آرام، آرام، اتفاقی نمی‌افتد.»
مثل اینکه یک ظرف آب سرد به سرم می‌ریختند و آرام می‌شدم و حرکت می‌کردم. در طول مسیر، هیچ جا جمعیت کم نمی‌شد و من تخمین می‌زدم که بین 6 تا 8 میلیون نفر در این مسیر 34 کیلومتری از امام (ره) استقبال کردند. وقتی به بهشت زهرا (س) رسیدم دیگر در آنجا مردم گاهی خودشان ماشین را حرکت می‌دادند و فرمان گاهی از دستم خارج می‌شد، لحظه به لحظه تراکم جمعیت بیشتر می‌شد تا اینکه به نقطه آخر رسیدیم. (11)
در اینجا بلیزر ماشین حامل امام(ره) موتورش خاموش می‌شود و به عبارتی موتورش می‌سوزد و از کار می‌افتد.
«وقتی که به بهشت زهرا رسیدیم. من و حاج آقا احمد آقا نشسته بودیم که امام(ره) خواستند در ماشین را باز کنند. من قبل از آنکه به فرودگاه بیاییم، میله‌ای را کار گذاشته بودم که اگر دستگیره هم باز می‌شد، در ماشین باز نمی‌شد و باید آن اهرم را فشار می‌دادی تا در ماشین باز شود، وقتی امام دیدند در ماشین باز نمی‌شود، فرمودند: که در ماشین را باز کنم.
قرار بود معظم‌له به قطعه هفده (شهریور) تشریف ببرند. مردم اطراف ماشین ازدحام کرده بودند و ممکن بود اگر امام(ره) پیاده می شد، جان ایشان به خطر بیفتد بنابراین در برزخ عجیبی‌ گیر کرده بودم. از یک طرف امام(ره) مدام با دستگیره ماشین ور می‌رفتند و اصرار می‌کردند که در را باز کنم و از طرف دیگر بیرون را می‌دیدم؛ ولی جرأت سرکشی از دستور امام(ره) را نداشتم. آنجا متوسل به حضرت زهرا (س) شدم که نجاتم دهد. یک‌باره دیدم آقای علی‌اکبر ناطق‌نوری بدون عبا و عمامه روی دست مردم به طرف ماشین آمدند(12)
« من ماشین امام(ره) را در میان تپه‌ای از مردم دیدم و امام (ره) هم داخل ماشین آقای رفیق‌دوست دستشان را تکان می‌دادند و به ابراز احساسات مردم پاسخ می‌دادند. من شناکنان روی دست‌های مردم به طرف ماشین امام رفتم، آقای رفیق‌دوست به محض اینکه مرا دید آشنایی داد و من روی کاپوت ماشین نشستم و در این لحظه بود که هلی‌کوپتر رسید، مردم ماشین را به طرف هلی‌کوپتر هل دادند. جایی که آقای رفیق‌دوست نشسته بود و چسبیده به در هلی‌کوپتر بود.
«من در طرف خودم را باز کردم و به او گفتم: «به ایشان (امام (ره)) بگویید بیرون نروند.» ایشان رفتند و سلام علیکی با امام (ره) کردند و گفتند: «که چند لحظه منتظر بمانید تا نزدیک هلی‌کوپتر برویم» و امام(ره) هم مدام اصرار می‌کردند که زود باشید مردم را بیشتر از این در قطعه هفده منتظر نگذارید. در همان حال، با هماهنگی‌ای که صورت گرفت، هلی‌کوپتر نزدیک بلیزر آمد. ولی چون ماشین خاموش شده بود، فشار مردم آن را از هلی‌کوپتر دور می‌کرد تا اینکه عده‌ای از جوانان یا کریم‌گویان ماشین را بلند کردند و نزدیک هلی‌کوپتر بر زمین گذاشتند و عده‌ای از آشنایان هم دور ماشین حلقه زدند و آقای ناطق نوری رفتند بالای هلی‌کوپتر و من هم امام (ره)‌را بغل کردم و دستش را به دست آقای ناطق نوری دادم و امام (ره) داخل هلی‌کوپتر رفت و بعد احمدآقا هم وارد شد. در آنجا یکی از جوان‌ها پایش را روی سینه من گذاشت و داخل هلی‌کوپتر رفت خستگی رانندگی در مسیر متراکم و درد سینه‌ آن ضربت باعث شد تا بیهوش شوم و دیگر قضایا را نفهمیدم.»(14)
«امام خمینی در آغوش مردم بود و ما در داخل جمعیت گم بودیم. امام (ره) مثل شاخ شمشاد بر بالای صندلی نشستند و آن سخنرانی تاریخی را انجام دادند، در جریان سخنرانی امام (ره) مردم کف زدند. که امام (ره) مخالفت کردند بدین ترتیب بعضی‌ها صلوات فرستادند و برخی هم صلوات فرستادند.»(15)
«سخنرانی امام که تمام شد به آقایان گفتم:‌«یک دالان درست کنید تا به طرف هلی‌کوپتر برویم» هنوز به هلی‌کوپتر نرسیده بودیم که هلی‌کوپتر بلند شد، اینجا نه راه پیش داشتیم نه راه پس، در اثر کثرت جمعیت به جایگاه هم نمی‌توانستیم برگردیم. به قول معروف جنگ مغلوبه شد. هر کس زورش بیشتر بود دیگری را پرت می‌کرد. آقای مفتح و انواری حالشان بد شد و افتادند. من و حاج احمدآقا ماندیم. پهلوانان زیادی آن جا بودند، هر کدام‌شان عبای امام را می‌گرفتند و به سمت خودشان می‌کشیدند. عمامه امام از سرش افتاد. عکس قشنگی از امان از این جا گرفته شد... در این لحظات از بس که مردم هل می‌دادند، مچ‌های دستم از کار افتاد و یقین حاصل کردم که امام زیر پای جمعیت از دنیا می‌رود و مأیوسانه فریاد می‌کشیدم: «رها کنید، امام را کشتید»، کار از دست همه خارج شده بود. یک وقت دیدم امام به جایگاه برگشت... خودم را به جایگاه رساندم. دیدم امام نشسته و در اثر خستگی عبایش را روی سرش کشیده و بی‌حال سرش را رو به پایین برده... حالا ما ماندیم چه کار کنیم. یک آمبولانس مربوط به شرکت نفت ری آن جا بود. گفتم: «آمبولانس را بیاورید دم جایگاه، عقب آمبولانس سمت جایگاه واقع شد. احمدآقا دست امام را گرفت و سوار آمبولانس شد. باز هم عبای امام گیر کرد عبا را کشیدم و گفتم: «برو!» گفت: «کجا؟» گفتم: «از بهشت زهرا بیرون برو!» کمک ماشین را زد و از پستی‌ها و بلندی‌های سنگ‌های قبر ماشین حرکت کرد و آژیر ‌کشید و من از بلندی آمبولانس می‌گفتم: «بروید کنار! حال یکی از علما به هم خورده باید او را به بیمارستان برسانیم». اگر می‌فهمیدند امام داخل آمبولانس است، آمبولانس را تکه تکه می‌کردند. از بهشت‌زهرا که بیرون آمدیم، بدنه ماشین از بس که به این نرده و سنگ‌ها خورده بود، له شده بود یک مقداری که به سمت تهران آمدیم، هلی‌کوپتر از بالای آمبولانس را دیده بود و در یک فرعی نشست. ما هم با آمبولانس خودمان را به هلی‌کوپتر رساندیم. مجددا جمعیت به ما هجوم آورد، ولی با زحمت توانستیم امام را سوار هلی‌کوپتر کنیم.(16)
«فهمیدیم که هیچ کس نمی‌داند امام (ره) کجا هستند آیت‌الله بهشتی وقتی نگرانی شدید ما را دید، گفت: همان طور که شما برای رسیدن به امام(ره) مشکل دارید، دشمن هم مشکل دارد. دشمن الان با این جمعیت عظیمی که در خیابان‌ها ریخته است قادر به انجام هیچ کاری نیست.»(17)
«به خلبان گفتم: جناب سرگرد، می‌توانی بیمارستان هزار تخت خوابی(*) (بیمارستان امام خمینی(ره) در حال حاضر در انتهای بلوار کشاورز) بروی؟» گفت: «هر جا بگویی پایین می‌روم». گفتم: «پس برویم بیمارستان» هلی‌کوپتر در محوطه بیمارستان نشست در اثر صدای تق‌تق هلی‌کوپتر تمام پزشک‌ها و پرستاران بیرون دویدند تا ببینند چه اتفاقی افتاده است، تصور می‌کردند درگیری و کشتاری شده و عده‌ای را آورده‌اند وقتی پیاده شدم، پزشکان می‌پرسیدند: «چه اتفاقی افتاده است؟» من به سرعت درخواست آمبولانس کردم... پزشکی به نام دکتر صدیقی گفت: آقا من یک ماشین پژو دارم. بیاورم؟» گفتم: «بیاور!» ایشان ماشینی را آورد نزدیک هلی‌کوپتر. در هلی‌کوپتر را که باز کردیم تا این پرستارها و پزشکان امام(ره) را دیدند فریاد کشیدند و با هجوم آنها بساط ما به هم ریخت. شخصی دست امام(ره) را گرفته بود و می‌کشید و گریه می‌کرد. با امام و احمدآقا و آقای محمدرضا طالقانی سوار شدند و ماشین حرکت کرد. من خودم را روی سقف پرت کردم و ماشین تند می‌رفت، گفتم: «آقا این قدر تند نروید!» احمدآقا، که فکر می‌کرد جا مانده‌ام گفت: «ا‍ِ، تو هستی؟» گفتم: «پس چی؟ من که رها نمی‌کنم». راننده ماشین را نگه داشت و من سوار شدم. پس از مدتی رسیدیم به بن‌بستی که صبح ماشین را پارک کرده بود. از آقای دکتر عذرخواهی و تشکر کردیم. امام را سوار ماشین پیکانم کردم، دیگر خودم راننده بودم و احمدآقا هم پهلوی من نشست. سه نفری در خیابان‌های تهران راه افتادیم0 همه جا خلوت بود. چون همه در بهشت‌زهرا(س) دنبال امام بودند، اما امام داخل پیکان در خیابان‌های خلوت تهران بود. احمدآقا گفت: «برویم جماران» امام(ره) فرمود: «خیر» عرض کردم: «آقا برویم منزل ما.» فرمود: «خیر». سؤال کردیم: «پس کجا برویم؟» امام‌(ره) فرمودند: «به منزل آقای کشاورز»* (نامبرده داماد آیت‌الله پسندیده هستند)، من قبلاً منبری برای این خانواده رفته بودم و معروف بود که اینها از فامیل‌های امام(ره) هستند. آدرس منزل ایشان را نیز نداشتیم. فقط احمد آقا داشت که در جاده قدیم شمیران و خیابان اندیشه زندگی می‌کند. به جاده قدیم شمیران جلوی سینمای صحرا آمدیم. ماشین را کنار زدم. امام هم داخل ماشین بودند. احمدآقا دنبال آدرس منزل کشاورز رفت، بالاخره پرسان پرسان جلوی منزل آقای کشاورز در خیابان اندیشه آمدیم و احمدآقا گفت: «همین خانه است» در منزل را زدیم و امام وارد آن خانه *(همین که امام راحل وارد شد اهالی خانه کاملا مبهوت شده بودند و پیرزنی که در را به روی امام باز کرد داشت سکته می‌کرد و باورش نمی‌شد که خواب می‌بیند یا بیدار است. این خود ماجرای دیگر دارد.) شد.(19)
«ما وحشت کرده و مردم در انتظار بودند. در همین حال بود که گفتند: «حاج آقا احمد آقا پشت تلفن، شما را می‌خواهد». من فورا رفتم توی مدرسه رفاه، حاج احمد آقا گفت که امام حالش بد است و خسته شده، دیدیم اگر با این خستگی دوباره بیاییم توی جمعیت ناجور است. در یک گوشه‌ تهران پایین آمدیم و با ماشین رفتیم منزل داماد آقای پسندیده.»(20)
امام راحل تا ساعاتی در این منزل استراحت کرد تا اینکه هوا تاریک شد و موقعیت مناسب گردید به مدرسه رفاه تشریف بردند که چگونگی آن بحث خواهد شد.

خدای کچل در خوزستان اعدام شد + عکس

خدای کچل در خوزستان اعدام شد + عکس

سید علی غرابات معروف به 'صائد' که مدتی پیش در یکی از شهرهای استان خوزستان ادعای خدایی را مطرح کرده و تعدادی از مردم با پذیرفتن این عنوان مضحک به پرستش و عبادت این فرد روی آورده بودند، اعدام شد.


به گزارش خبرنگار مشرق، سید علی غرابات از مدعیان خدایی و ارتباط با امام دوازدهم شیعیان با حکم دادگاه به اتهام ارتداد و همین طور ترغیب به فساد (طبق مواد 513، 639 و 640 قانون مجازات اسلامی) به اعدام محکوم شد.
وی پس از اعلام ادعای ارتباط با امام دوازدهم شیعیان در شهر سوسنگرد بازداشت شد و پس از صدور حکم اعدام در فردای اربعین حسینی در بامداد چهارشنبه 6 بهمن ماه جاری در زندان کارون اهواز به دار آویخته شد.

 این فرد پس از فعالیت‌های گسترده خود و اغفال برخی جوانان استان خوزستان که مشکلاتی را هم برای خانواده ها و ساکنین این مناطق فراهم آورد در چنگال عدالت گرفتار شد، اما برخی از مریدان وی به عنوان پیامبر و فرستاده ویژه این مدعی خداوندی یک بار دیگر دور جدید تبلیغات خود را آغاز کرده‌اند و برای گسترش دامنه فعالیت های خود، علاوه بر نقاطی از استان خوزستان نیروهایی را به برخی کشورهای حاشیه خلیج فارس نیز اعزام کرده‌اند تا از این طریق برای خدای تقلبی خود هوادار جمع کنند! که متاسفانه در این راه به موفقیتهایی نیز دست پیدا کردند.
گفتنی‌است، ادعای خدایی در حالی از سوی این فرد مطرح شد که ادعا در این سطح تاکنون بسیار کم‌سابقه بوده و مدعیان معمولاً با در نظر گرفتن سطح شعور فریب‌خوردگان، تنها به طرح ادعای ارتباط دائم با امام مهدی(عج) یا برانگیختگی به عنوان پیامبری جدید اکتفا می‌کردند.
خواندن مناجاتی به زبان عربی مشابه عبارات مناجات‌های اهل بیت(ع) با خداوند از جمله " یا الهی و ربی! یا رب العالمین! یا من خلَقَنی! یا عُدتی فی شدتی! و یا مونسی فی وحشتی! " و سجده دسته‌جمعی مریدان به سوی این مدعی خدایی صحنه های تکان دهنده ای را رقم زده بود.
کم حرفی از ترفندهای این فرد بوده و از ترس اینکه ممکن است حرفی بزند و تهی بودنش را افراد بفهمند سعی می‌کند اصلا حرف نزند.
مشرق چندی پیش فیلمی از جشن تولد این به اصطلاح خدا را که در برخی مناطق خوزستان بصورت بلوتوث ردوبدل می شود را برای تنویر افکار عمومی منتشر کرده بود.

فحش خوردن از کیهان، شاخص دوستان آمریکاست

فحش خوردن از کیهان، شاخص دوستان آمریکاست
وقتی روزنامه جامعه را منتشر کردیم ،نگران بودیم که مبادا کیهان به ما حمله نکند، به محض این که کیهان شروع به تهاجم علیه ما کرد خیالمان راحت شد ،چون فحش های کیهان شاخص است
محسن سازگارا (جاسوس سرویس اطلاعاتی آمریکا CIA) در برنامه شبانه خود در شبکه ماهواره ای «کانال یک» ،فحش خوردن از روزنامه کیهان را برای خود مایه افتخار دانست و هرکه را دشمن کیهان است دوست ایالات متحده و به قول خودش دوست «دنیای آزاد» [!] خواند.

سازگارا با اشاره به اولین روزنامه زنجیره ای یعنی "جامعه" که با مدیریت وی و سایر جاسوسان سیا در موسسه موسوم به «جامعه روز» منتشر می شد،گفت:«خاطرم هست وقتی روزنامه جامعه را منتشر کردیم ،نگران بودیم که مبادا کیهان به ما حمله نکند، به محض این که کیهان شروع به تهاجم علیه ما کرد خیالمان راحت شد ،چون فحش های کیهان شاخص است و هر وقت به کسی فحش داد معلوم می شود که او حتما کار مفید و خیلی خوبی دارد انجام می دهد.»

هر چند این مهره سوخته سرویس جاسوسی آمریکا اشاره ای نکرد که منظورش از "فحش "چیست، ولی باید گفت، اعتراف وی بر شاخص بودن «مخالفت روزنامه کیهان» برای شناسایی عناصر ضدانقلاب، افتخاری است که خداوند به این موسسه مطبوعاتی طی دو دهه اخیر داده است.