| شعارنویسیهای دیواری؛ رسانههای غیرقانونی اما تاثیرگذار انقلاب |
در اغلب جوامع شمار بسیار کمیاز اقشار اجتماعی به مکانیزمها و جریانات عمده رسانههای آزاد دسترسی دارند.
توسل به شعارنویسیهای دیواری و یا همان هنر خیابانی زمانی صورت میگیرد که مردم واقعا احساس کنند هیچ راه خروج و یا کانال رسانهای آزادی برای برقراری ارتباط ندارند. دراین زمان است که تمامی پیامها و اهداف درونی جنبشها نمادی بیرونی پیدا کرده و دیوارها و معابر شهر به رسانه آزاد مردمی بدل میشوند. در اکثر انقلابها و جنگهای داخلی معمولا همین شعارنویسی و تکیه مردم بر استفاده از حافظه تصویری جامعه بیشتر نقش رسانهای تاثیرگذار را ایفا کرده است. پاریس در مه 1968، نیکاراگوئه در اواخر سال 1970، آمریکای جنوبی در سال 1980 و حتی آرژانتین بین سالهای 2001 تا 2004 میلادی نمونه کشورهایی بودند که تاثیر رسانهای شعارهای دیواری جنبشهای اجتماعی را به وضوح درک کردند.
انقلاب فرانسه
جنبش دانشجویی- کارگری مه ۱۹۶۸ در فرانسه در طول ۴ هفته با بهره گیری از رسانههای آزاد یا همان غیرقانونی اوج گرفت. نقطه اوج این جنبش در فاصله یک هفتهای سوم تا دهم ماه مه به وقوع پیوست، خیزشی که از اعتراض یک گروه دانشجویی شروع شده بود، میلیونها نفر از مردم شهرنشین فرانسه را به میدان مبارزه کشاند.
هرچند رویدادهای مه ۱۹۶۸ فرانسه هرگز به عنوان انقلاب شناخته نشد ولی تاثیر آن بر روابط انسانی و زندگی مدنی جامعه از هیچ انقلابی کمتر نبود. مردم برای بیان خواستههای خود به سمت شعارنویسی و نقاشیهای دیواری روی آوردند. همین موضوع حتی باعث شد گروههای مختلف به اظهارنظر آشکارا نسبت به وقایع ترغیب شوند. در مورد جنبش ۱۹۶۸ نظرات و عقاید متفاوت و متضادی مطرح شد و برخی آن را گسترش دامنه آزادی و شکوفایی و بالندگی انقلاب کبیر فرانسه تعبیر کردند و در مقابل برخی دیگر جنبش را غوغای عوام، روانپریشی تودهای یا کارناوال نام نهادند. شعارهای خیابانی در انقلاب فرانسه شعارهایی شعرگونه بود و مخالفان دانشجویی و کارگری از طراحی تصاویر انتزاعی روی دیوارها برای نشان دادن خشم و غضب خود بسیار استفاده میکردند.
وقتی رادیوی پاریس در هشتم مه اعلام کرد که چهار پنجم مردم موافق و همراه با دانشجویان هستند، بزرگترین و شکوهمندترین حمایت از دانشجویان بروز کرد. به نظر میرسید جامعه بورژوازی با این اقدامات موافق بود .شعارنویسیها بر روی دیوارها کار خود را کرده بود. در کتابی که تحت عنوان "انقلاب 1968 در پاریس" منتشر شد، بیش از 578 شعار که در عرض تنها 4 هفته بر روی دیوارهای شهر پاریس و حومه آن نقش بسته شده بود، ذکر شد. شعارهایی که اعلام شد از سوی گروههای مخالف و حتی تروریست بر روی دیوارهای پاریس نگاشته شدهاند. پوسترها نیز نقش بسزایی را در درگیریهای مه 1968 پاریس ایفا کردند. محله لاتین پاریس جایی بود که بر روی دیوارهایش بیش از هر چیز پوسترهای تبلیغاتی مخالفان به چشم میخورد. گروهها و شرکتهای مختلف شروع به طراحی پوستر کردند. در مدت 4 هفته بیش از 300 تا 500 نوع پوسترهای تبلیغاتی ضد دولتی با شعارهای متفاوت طراحی شد و تیراژ پوسترهایی که در ماه مه و ژوئن 1968 منتشر شد به 120 تا 150 هزار رسید. گروههای مختلف دانشجویان هنری هر روز گردهم میآمدند و طرح و شعارهای جدیدی را برای طراحی تازه پوسترها ارائه میدادند. شعارها میبایست در عین سادگی، تاثیرگذار و نو باشند.
اما پوسترهای جدید علاوه بر جنبه شعاری حاوی مطالبی بودند که رادیو، تلویزیون و رسانههای دولتی را نیز هدف قرار میدادند و به عنوان رسانههای بدهکار به مردم معرفی میکردند، رسانههایی که تمامی حقایق را عنوان نمیکنند. در همین زمان بود که نوعی جنگ رسانهای نیز آغاز شد. جنگ رسانهای میان رسانههای دولتی(قانونی) و مردمی(رسانههای غیر قانونی).
انقلاب آرژانتین
"فرناندو دلاروا" در دسامبر 1999به مقام ریاستجمهوری در کشوری از قاره آمریکای جنوبی رسید که در میان کشورهای این قاره پیشرفتهترین کشور اقتصادی است.
پیش از او "کارلوس منم" 10 سال عهدهدار این پست بود. دلاروا مالیاتها را افزایش داد و 7400 میلیون دلار از صندوق بینالمللی پول وام گرفت تا برای اهداف پیشبینی نشده به کار گیرد که این مقدار تقریبا سه برابر برنامه پیشین دولت بود. دولت جدید قوانینی را نیز به تصویب رساند که در جهت اصلاح قوانین کار آرژانتین وضع شده بودند و به وضعیت اقتصادی استانهایی از کشور که بدهیهای فراوان داشتند، توجه خاصی نمود. همین برنامه ریزیهای نادرست باعث افزایش بدهیهای دولت شد.
مساله بدهیهای هنگفت آرژانتین سبب شد که بین این کشور و صندوق بینالمللی پول (IMF) تنشهایی درگیرد. در سال 2001، افت سرمایه بیشتر شد و دولت آرژانتین خود را از پرداخت این بدهیها ناتوان دید. در سال 2001، بحران کورالیتو (corralito ) پیش آمد و تقریبا ذخایر پولی تمامی بانکها رو به صفر رفت. همین موضوع منجر به شورشهای دسامبر 2001 و در نهایت استعفای اجباری فرناندو دلاروا شد. رسانههای مردمی (شعارها، تظاهرات و پوسترها) این بار نیز تاثیرگذار و موفق عمل کردند.
در 23 دسامبر سال 2001، رئیس جمهور جدید "آدولف رودریگزسا" موقتا توانست این خطر را از سرکشورش برهاند و چند روز بعد آرژانتین به طور رسمی93 میلیارد دلار به صندوق بینالمللی پول داد. در ژانویه سال 2002، ارزش واحد پول آرژانتین که معادل با دلار شده بود، در وضعی شناور قرار گرفت و در نهایت به شدت کم ارزش گشت. نرخ فقر هم وضع بهتری پیدا نکرد و از 35.9 درصد در ماه مه 2001، خود را تا 57.5 درصد در ماه اکتبر 2002، بالا کشاند. بحران همچنان در کشور ادامه داشت و اعتراضات نیز جنبه گستردهتری به خود گرفته بود.
مواجهه با بحران اقتصادی در سال 2001 باعث شده بود تا اکثریت مردم به ویژه طبقه متوسط اجتماعی جامعه آرژانتین تمامی سرمایههای خود را از بانکها بیرون بکشند. بدهکاریها و شرایط نابسامان اقتصادی دولت باعث شد تا مردم در خیابانهای بوئنوس آیرس باقی بمانند. در اعتراضات گسترده مردمی سیستمهای خودپرداز و شیشهها و پنجره اکثر بانکها توسط معترضان شکسته شد. مردم شعار میدادند:"دیگر بس است" و سیاستمدارن فریاد میزدند:"همه آنها باید بروند." جنبش و اعتراضات مردمی که در بوئنوس آیرس صورت گرفت در نوع خود بسیار متفاوت با از آنچه بود که در سال 1968 در فرانسه به وقوع پیوست. اما نماد اعتراضات مردمی هیچ تغییری نکرده بود. خیابانهای شهر مملو از پوسترهای مخالفان بود و دیوارها حکایت از وقایع خیابانها داشت. مردم آرژانتین نیز به شعارهای خود فرمی شعرگونه داده بودند. اما تفاوت اصلی در نوع این شعارها بود. شعارهای مردم آرژانتین بر خلاف فرانسه خطابهای صریح به خود نگرفته بود و مملو از ابهام بود و علت آن بود که این شعارها نه تنها نماد خواستههای مردمی، بلکه سنتشکنی اکثر سرمایهداران بخش خصوصی وابسته به دولت و اعتراض مستقیم آنها به متحدان دولتی خود بود. مخالفان در شعارهای خود مستقیم کسی را خطاب قرار نداده بودند. دلیل دیگر استفاده از این گونه شعارها سازگاری آن با دید دو قشر آگاه و ناآگاه جامعه بود. گروهی که کاملا هوشیار و آگاه به مسایل و رخدادهای اقتصادی درون دولتی و تاثیر آن بر جامعه بودند و گروهی دیگر که تنها شاهد تاثیر مسایل اقتصادی بر زندگی روزمره خود و معترض به این موضوع بودند. مردم عادی با دیدن شعارها و اعتراضهای خیابانی و دیوارهای منقوش متوجه نابسامانی اوضاع شده و برخی دیگر که آگاهی بیشتری نسبت به شرایط داشتند با خواندن شعارهای مبهم به عمق فاجعه پی میبردند. جامعه، گروههای سیاسی و حتی برخی سازمانهای متضرر به نشانه اعتراض به استفاده از نقاشیهای دیواری و شعارها و پیامهای گنگ روی آورده بودند. شعارنویسی بر روی دیوارها دیگر عادی شده بود، حتی کودکان نیز به جرات اقدام به چنین کاری میکردند. خشمی که به آنها منتقل شده بود بر روی دیوارهای مراکز دولتی نقش میبست. اما با گذر زمان شعارها دیگر گنگی و مبهم بودن خود را از دست دادند و مقامات سیاسی کشور مستقیما مورد خطاب قرار میگرفتند. در شعارها به مقامات حتی فحش و ناسزا نیز داده میشد. به تدریج تصاویر نیز آهسته آهسته در کنار شعارها نقش بستند همچون تصویر اتوبوسی که حاکی از وضعیت نابسامان اقتصادی مردم بود. دیوارهای بوئنوس آیرس از شعارهای دیواری مبهم به تصاویر و نقاشیهای اعتراضی مبهم رسیده بود. نقاشیهایی که مخاطب را به فکر فرو میبرد.65 طرح گرافیکی از سوی یکی از مراکز هنری دموکراتیک در خارج از کشور تنها برای معترضان در کارخانهها طراحی شد. این تصاویر در سال 2002 به صورت پوستر و تی شرت در اختیار آنها قرار گرفت. آنچه کاملا عادی به نظر میرسید کنترل رسانههای دولتی (رادیو و تلویزیون) از سوی مقامات بود. بنابراین مردم به هر گونه وسیله تبلیغاتی غیرقانونی برای اتقال پیام اعتراضی خود روی آوردند. ولت مجبور شد تا شاخص نرخ فقر را در نیمه دوم سال 2005، به 33.8 درصد برساند.
انقلابها و جنبشهای اجتماعی نشان میدهند که از هنر خیابانی باید به عنوان ابزاری دموکراتیک یاد کرد و حتی ابزاری برای تسهیل و تسریع در تشخیص این که در یک جامعه و یا یک محیط کنترل شده چه میگذرد. میزان و نوع شعارهای خیابانی در هر محیط دو چیز را نشان میدهند: میزان شجاعت و یا محافظه کاری مردم و میزان ترس کنترلکنندگان (دولتها و حکومتها). باید این حقیقت را پذیرفت که شعارنویسی خیابانی تنها رسانه تاثیرگذار برای مطرح کردن و نمایش خواستههای جنبشهای اجتماعی و مردمی است. با این حال شعارنویسی اگرچه میتواند در نقش یکی از عاملان موثر در ایجاد انقلاب و یا جنبشهای بزرگ اجتماعی عمل کند اما خود نمیتواند به تنهایی باعث بروز انقلاب شود. حافظه دیداری همه ما ماندگاری چشمگیری دارد که حتی اگر جنبشی به انقلاب، اصلاحات و آزادی نیانجامد، خاطره تلاش برای کسب این خواستهها همیشه چه در ذهن ما (جامعه) و مقامات حاکم (عوامل کنترلکننده محیط و مردم) و حتی ناظران بیرونی خواهد ماند. اینکه تلاشی برای آزادیهای تعریف شده صورت گرفت و اینکه خواستههای مردم زمانی بروز کرد و اینکه هر آن ممکن است شعلههای این اعتراضات بار دیگر زبانه کشند. بیلبوردهای تبلیغاتی غیرقانونی مردمی، همان دیوارهای شهر و دستخطهای تک تک افراد جامعه معترض هستند که موفقتر از هرگونه تبلیغات رسانهای قانونی عمل کرده و توجه افراد بیشتری را به خود جلب میکنند. هنر خیابانی مردم حتی اگر از روی دیوارهای شهر هم پاک شوند باز هم در حافظه تصویری تاریخ برجای خواهند ماند."استوارت اون" تئوریسین معروف رسانهای میگوید: زمانی که سطح مسایل اجتماعی تا سطح درک مردمی پایین آمده و مردم عادی نیز به عمق فاجعه پی میبرند، باید درک مردمی و تصویر حک شده در ذهن آنها را خطاب قرار داد. در این زمان است که دیگر تغییرات اجتماعی نیز برای بهبود شرایط چندان کارساز نخواهد بود. این تصویر (تبلیغات مردمی،شعارنویسیها و بیان خواستهها بر روی دیوارها و پوسترها) است که باید از ذهن مردم پاک شود.
|
| خاطره خواندنی رهبر معظم انقلاب: کنار خیابان سجده شکر کردم |
روزهای اوج انقلاب در بهمن 57 و قله آن در دهه فجر، برای تمامی افرادی که آن روزها را درک کرده اند سرشار از خاطرات و یادهای شورانگیز است. البته کسی که خود در بطن و عمق حوادث و جریانات حضور داشته به صورت طبیعی خاطرات بیشتری خواهد داشت. حال، اگر این شخص کسی مانند رهبر معظم انقلاب، حضرت آیت الله خامنهای باشد، تبعاً آن خاطرات جذابتر و خواندنی تر خواهد بود. روزهای اوج انقلاب در بهمن ۵۷ و قله آن در دهه فجر، برای تمامی افرادی که آن روزها را درک کرده اند سرشار از خاطرات و یادهای شورانگیز است. البته کسی که خود در بطن و عمق حوادث و جریانات حضور داشته به صورت طبیعی خاطرات بیشتری خواهد داشت. حال، اگر این شخص کسی مانند رهبر معظم انقلاب، حضرت آیت الله خامنهای باشد، تبعاً آن خاطرات جذابتر و خواندنی تر خواهد بود. در آستانه سالروز پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی، ما نیز به مطالب نقل شده از حضرت آقا رجوع کرده ایم و از میان خیل خاطرات ایشان، چند خاطره را که حال و هوای آن روزها را از دریچه دیده بصیر ایشان نشان میدهد، تقدیم می کنیم: خاطرهای که تا به حال کسی نگفته! «آمدن بنده به تهران ، قبلاً قرار بود خیلی زودتر انجام بگیرد. یعنی وقتی من از تبعید برگشتم و آمدم مشهد یک مدتی مشهد بودم و با دوستان تهران کارهای مشترکی داشتیم که برای انجام آن کارها به تهران بمانم و خود من هم همین قصد را داشتم ، لکن چون محرم و صفر در پیش بود و آن دستور امام نسبت به محرم و صفر، رفتم مشهد تا با همکاری دوستان، کارهای محرم و صفر را در مشهد سامان بدهیم و چون کارها مثل همه جای دیگر در ارتباط با مردم خیلی دست و پاگیر بود، تظاهرات فراوان و سازمان دادن راهپیمایی های مهم و بی سابقه چند صد هزار نفری مشهد مانع آمدن من از مشهد به تهران می شد تا این که مرحوم شهید آقای مطهری چند بار برایم پیغام فرستادند برای یک کار مهمی باید بیایم تهران و لذا دوستان مشهدی را راضی کردم که بیایم تهران و آمدم . اما آن کار مهمی که ایشان گفته بودند، این بود که حضرت امام مرا به عنوان عضو شورای انقلاب معین کرده بودند و من از این قضیه خبر نداشتم که آنها می خواستند این مطلب را ابلاغ کنند. لهذا این انتصاب حضرت امام موجب شد تا در تهران بمانم و در مدرسه رفاه محل تشکیل کمیته استقبال استقرار یافتیم تا آن روزهای بسیار حساس قبل از آمدن حضرت امام و روز دوازدهم بهمن که در این رابطه یک خاطره ای در ذهنم مانده که شاید برای شما هم جالب باشد. آن خاطره شبی است که اعلام شد فردای آن روز فرودگاه را بستند و بختیار میخواست این اعلامیه را در رادیو بخوانند. لذا چون چند نفر از اعضای شورای انقلاب با بختیار سوابق البته شاید آن روز اسم شورای انقلاب را هنوز بر این جمع منطبق نمیدانستند. میدانستند که شورای انقلابی وجود دارد منتها این که چه کسانی مجموعه شورا را تشکیل میدهند برایشان مشخص نبود . لکن به هر حال معلوم بود که یک عدهای با امام ارتباط دارند و بارزترین آنها شهید بهشتی و شهید مطهری و برخی از برادران دیگرمان مثل آقای هاشمی و شهید باهنر از جمله کسانی بودند که مشخصاً در زمینه مسائل تظاهرات و غیر ذلک با امام ارتباط داشتند آن شب یکی از همان آقایانی که با گروه بختیار ارتباط داشت ، اعلامیه بختیار را که در آن گفته بود میخواهم برای پارهای مذاکرات با آیت الله خمینی به پاریس بروم ، آورد آنجا و گفت این اعلامیه را بختیار داده و گفته است امام هم با این اعلامیه موافقت کرده است و این امر برای ما غیر قابل باور بود که امام ملاقات با بختیار را به این سادگی بپذیرد. چون ما از قبل می دانستیم که شرط دخول برای زیارت امام استعفا از مقامات و حتی بالاتر از آن تبری جستن از نظام پادشاهی و این قبیل چیزها است و در بین ما این شرط به عنوان اذن دخول برای رسیدن به خدمت امام گفته میشد و لذا برای ما قابل تصور نبود که بختیار با یک متن بی رمق و ضعیفی اجازه رسیدن به حضور امام را دریافت کرده باشد لکن آن کسی که اعلامیه را آورده بود و خودش هم عضو شورای انقلاب بود، می گفت تحقیقا آن کار انجام گرفته است . در ابتدای جلسه که اعلامیه را آوردند، شهید بهشتی در جلسه نبود و قبل از این که ایشان بیایند شهید مطهری یکی از عبارات اعلامیه را اصلاح کرد و بعد که شهید بهشتی آمد یک اصلاح دیگری هم ایشان به عمل آوردند که در نتیجه این دو اصلاح تقریباً محتوا عوض شد و آن دو شهید گفتند اگر عبارات این طور باشد شاید مورد قبول حضرت امام قرار بگیرد، لکن به نظر اکثریت بعید به نظر می رسید که امام چنین چیزی را قبول کنند. از اثنای صحبت یکی از حضار هم عقیده خودمان گفت این مشکلی ندارد، خوب است خودمان تلفنی از پاریس سؤال کنیم؟ شهید مطهری گفت: من خودم سؤال می کنم و رفت در اتاق مجاور که تلفن بود، پس از اندکی که برگشت گفت بله امام قبول کردند و آقای مطهری گفته بودند ما اینجا دو مطلب را اصلاح کردیم که به بختیار بقبولانیم لکن از آنجا گفته بودند شما برای تغییر اعلامیه اصرار نکنید، امام همان متن را قبول کردند، فقط شما کاری بکنید که اعلامیه به اخبار ساعت هشت بعد از ظهر برسد ایشان که برگشت گفت: امام قبول کردند و می گویند اصرار هم نکنید. ما گفتیم پس اقلاً این دو اصلاح انجام شده باشد که همان ساعت علمای قم ... و همه علمایی که از شهرستان به احتمال ورود امام آمده بودند تهران، در دبیرستان علوی اسلامی جمع بودند، ما هم رفتیم در جلسه آنها، به خاطر ندارم حالا که شهید بهشتی یا شهید مطهری در آن مجلس مطلب را به عنوان خبر جدید در آن مجلس گفتند که بختیار یک چنین اعلامیهای داده است که ظاهراً امام هم قبول کردند. آن برادرانی که در آن مجلس بودند ... گفتند: نه ، امام این را قبول نکرده است و این همان نظر ماها بود. یعنی ما هم فکر می کردیم این برای امام غیرقابل قبول است ، منتها آن تلفنی که به پاریس شده بود و از پاریس جواب داده بودند امام قبول کرده است سبب شد تا دوستان ما که در آن جلسه بودند گفتند ما خودمان با پاریس تماس گرفتیم ، امام قبول کردند. آقای منتظری گفتند: تا من خودم با پاریس صحبت نکنم باور نخواهم کرد و در آن جلسه بر سر این قضیه بگو مگو شد که آیا امام این متن جدید اصلاح شده را قبول می کنند یا نه ؟ همه ما معتقد بودیم اگر امام قبول کنند، کار عجیبی انجام گرفته و این را همه میدانستند منتها چون آن جمع موجود در آن جلسه سابقه آن تلفن را نداشتند و خودشان با پاریس صحبت نکرده بودند، مایل بودند خودشان مستقیم صحبت کنند که به نظرم آقای منتظری تلفن کردند و به پاریس گفتند این که من میگویم را بنویسید خدمت امام بگویید و جوابش را به من بدهید. ما رفتیم به مدرسه رفاه منتظر جواب امام بودیم تا نیمه شب که آن اعلامیه کوتاه حضرت امام رسید و حضرت امام گفتند: نخیر من به کسی قول ندادم و تا استعفا ندهد، قبول نمیکنم. که فردای آن شب در روزنامهها نوشتند و این همان تکه جالب خاطره آن شب بود که تا کنون کسی نگفته است.» (مصاحبه با خبرنگار صدا و سیما پیرامون خاطرات انقلاب، ۱۱ بهمن ۱۳۶۳) تحصن در دانشگاه تهران در اعتراض به بستن فرودگاهها «آن شبی که قرار بود صبح فردا برویم تحصن کنیم، آن روزی بود که امام قرار بود بیایند و نیامدند ما رفتیم در بهشت زهرا یک سخنرانی شهید بهشتی کردند، بعد هم قطعنامه ای را که تهیه کرده بودیم خواندیم و برگشتیم. وقتی برگشتیم صحبت شد حالا باید قدم بعدی چه باشد؟ و فکر تحصن در تهران بیارتباط با تجربه تحصن در مشهد نبود. یعنی تجربه موفق تحصن بیمارستان مشهد مشوق تحصنی بود که در تهران انجام گرفت و مدتی بحث شد که تحصن کجا انجام بگیرد؟ بعضی گفتند: در مسجد امام بازار که آن وقت موسوم به مسجد شاه بود و بعضی هم جاهای دیگر را پیشنهاد میکردند. ضمن همه پیشنهادها، دانشگاه هم پیشنهاد شد که این پیشنهاد بسیار جالب بود و از هر جهت خوب بود و بنابر این شد صبح زود برادرها بروند به دانشگاه ، منتها خوف این می رفت که دانشگاه را ببندند. لذا قبلاً ما فرستادیم با یکی از مسئولین دانشگاه که بعدها رئیس دانشگاه شد تفاهم کردیم و مشکلات زیادی هم سر راه ما درست کردند، اما مسجد دانشگاه خوشبختانه باز بود و ما فوراً رفتیم داخل مسجد و آن اطاقک بالای مسجد را ستاد کارهایمان قرار دادیم و اولین کاری که کردیم یک اعلامیه نوشتیم گفتیم که این اعلامیه پخش بشود چون فکر میکردیم حضور ما در اینجا وقتی فایده خواهد داشت که همراه با زبان و بیان باشد و این سیاست را تا آخر هم ادامه دادیم و همین بود که اثر کرد؛ زیرا اگر سخنرانی و اعلامیه ها نبود مشخص نمیشد که چه کاری انجام گرفته، یعنی هم مردم در جریان قرار نمی گرفتند و هم تبلیغات دستگاه می توانست آن را جور دیگری جلوه بدهد. لذا برنامههای مختلفی در دانشگاه داشتیم، یکی سخنرانیهای مستمری بود که در مسجد دانشگاه انجام میگرفت و هر کدام از ماها یک برنامه سخنرانی آنجا گذاشتیم، از برنامههای دیگر انتشار اعلامیهها بود و یکی دیگر هم بولتن روزانه منتشر میکردیم که به گمانم دوتا بولتن منتشر کردیم ، یکی در دانشگاه به نام تحصن بود یکی هم هنگام تشریف آوردن امام و بعد از ورود امام در مدرسه رفاه که من یکی دو شماره از آن را دارم که نشان دهنده سبک روحیات و افکار و آن هیجانات و احساسها و دیدهای خیلی ابتدایی نسبت به حوادث بی سابقه و سریع آن روزهاست که آدم وقتی نگاه میکند میبیند آن وقت با مسائل چگونه برخورد می کردیم.» (مصاحبه با خبرنگار صدا و سیما پیرامون خاطرات انقلاب، ۱۱ بهمن ۱۳۶۳) در تحصن گفتم من چای میدهم! «هنگامی که قرار بود امام(ره) تشریف بیاورند و ما در دانشگاه تهران تحصن داشتیم، جمعی از رفقای نزدیکی که با هم کار میکردیم و همهشان در طول مدت انقلاب، نام و نشانهایی پیدا کردند و بعضی از آنها هم به شهادت رسیدند - مثل شهید بهشتی، شهید مطهری، شهید باهنر، برادر عزیزمان آقای هاشمی، مرحوم ربانی شیرازی، مرحوم ربانی املشی - با هم مینشستیم و در مورد قضایای گوناگون مشورت میکردیم. گفتیم که امام، دو سه روز دیگر یا مثلاً فردا وارد تهران میشوند و ما آمادگی لازم را نداریم. بیاییم سازماندهی کنیم که وقتی ایشان آمدند و مراجعات زیاد شد و کارها از همه طرف به اینجا ارجاع گردید، معطل نمانیم. صحبت دولت هم در میان نبود. ما عضو شورای انقلاب بودیم و بعضی هم در آن وقت، این موضوع را نمیدانستند و حتی بعضی از رفقا - مثل مرحوم ربانی شیرازی یا مرحوم ربانی املشی - نمیدانستند که ما چند نفر، عضو شورای انقلاب هم هستیم. ما با هم کار میکردیم و صحبتِ دولت هم در میان نبود؛ صحبت همان بیت امام بود که وقتی ایشان وارد میشوند، مسئولیتهایی پیش خواهد آمد. گفتیم بنشینیم برای این موضوع، یک سازماندهی بکنیم. ساعتی را در عصر یک روز معین کردیم و رفتیم در اتاقی نشستیم. صحبت از تقسیم مسئولیتها شد و در آنجا گفتم که مسئولیت من این باشد که چای بدهم! همه تعجب کردند. یعنی چه؟ چای؟ گفتم: بله، من چای درست کردن را خوب بلدم. با گفتن این پیشنهاد، جلسه حالی پیدا کرد. میشود آدم بگوید که مثلاً قسمت دفتر مراجعات، به عهده من باشد. تنافس و تعارض که نیست. ما میخواهیم این مجموعه را با همدیگر اداره کنیم؛ هر جایش هم که قرار گرفتیم، اگر توانستیم کار آنجا را انجام بدهیم، خوب است. این، روحیه من بوده است. البته، آن حرفی که در آنجا زدم، میدانستم که کسی من را برای چای ریختن معین نخواهد کرد و نمیگذارند که من در آنجا بنشینم و چای بریزم؛ اما واقعاً اگر کار به اینجا میرسید که بگویند درست کردن چای به عهده شماست، میرفتم عبایم را کنار میگذاشتم و آستینهایم را بالا میزدم و چای درست میکردم. این پیشنهاد، نه تنها برای این بود که چیزی گفته باشم؛ واقعاً برای این کار آماده بودم. من، با این روحیه وارد شدم ... گفتن این مطالب، شاید چندان آسان نباشد و ممکن است حمل بر چیزهای دیگر شود؛ اما واقعاً اعتقادم این است که برای انقلاب باید اینطوری باشیم.» (سخنرانی در مراسم تودیع کارکنان نهاد ریاست جمهوری، ۱۸ مرداد ۱۳۶۸) دیدم امام تک و تنها از انتهای کوچه می آید «یکی از خاطرات خیلی جالب من، آن شب اولی است که امام وارد تهران شدند؛ یعنی روز دوازدهم بهمن - شب سیزدهم - شاید اطلاع داشته باشید و لابد شنیدهاید که امام، وقتی آمدند، به بهشت زهرا رفتند و سخنرانی کردند، بعد با هلیکوپتر بلند شدند و رفتند. تا چند ساعت کسی خبر نداشت که امام کجا هستند! علت هم این بود که هلیکوپتر، امام را در جایی که خلوت باشد برده بود؛ چون اگر میخواست جایی بنشیند که جمعیت باشد، مردم میریختند و اصلاً اجازه نمیدادند که امام، یک جا بروند و استراحت کنند. میخواستند دور امام را بگیرند. هلیکوپتر در نقطهای در غرب تهران رفت و نشست، بعد اتومبیلی امام را سوار کرد. همین آقای «ناطق نوری» اتومبیلی داشتند، امام را سوار میکنند - مرحوم حاج احمد آقا هم بود - امام میگویند: مرا به خیابان ولیعصر ببرید؛ آنجا منزل یکی از خویشاوندان است. درست هم بلد نبودند؛ میروند و سراغ به سراغ، آدرس میگیرند، بالاخره پیدا میکنند - منزل یکی از خویشاوندان امام - بیخبر، امام وارد منزل آنها میشوند! امام هنوز نماز هم نخوانده بودند - عصر بود - از صبح که ایشان آمدند - ساعت حدود نه و خردهای - و به بهشت زهرا رفتند تا عصر، نه ناهار خورده بودند، نه نماز خوانده بودند، نه اندکی استراحت کرده بودند! آنجا میروند که نمازی بخوانند و استراحتی بکنند. دیگر تماس با کسی نمیگیرند؛ یعنی آنجا که میروند، با کسی تماس نمیگیرند. حالا کسانی که در این ستادهای عملیاتی نشسته بودند - ماها بودیم که نشسته بودیم - چقدر نگران میشوند! این دیگر بماند. چند ساعت، هیچ کس از امام خبر نداشت؛ تا بعد بالاخره خبر دادند که بله، امام در منزل فلانی هستند و خودشان میآیند، کسی دنبالشان نرود! من در مدرسه رفاه بودم که مرکز عملیاتِ مربوط به استقبال از امام بود - همین دبستان دخترانه رفاه که در خیابان ایران است که شاید شما آشنا باشید و بدانید - آنجا در یک قسمت، کارهایی را که من عهدهدار بودم، انجام میگرفت؛ دو، سه تا اتاق بود. ما یک روزنامه روزانه منتشر میکردیم. در همان روزهای انتظار امام، سه، چهار شماره روزنامه منتشر کردیم. عدهای آنجا بودیم که کارهای مربوط به خودمان را انجام میدادیم. آخر شب - حدود ساعت ۹/۳۰ یا ۱۰ بود - همه خسته و کوفته، روز سختی را گذرانده بودند و متفّرق شدند. من در اتاقی که کار میکردم، نشسته بودم و مشغول کاری بودم؛ ناگهان دیدم مثل این که صدایی از داخل حیاط میآید - جلوِ ساختمان مدرسه رفاه، یک حیاط کوچک دارد که محل رفت و آمد نیست؛ البته آن هم به کوچه در دارد، لیکن محل رفت و آمد نیست - دیدم از آن حیاط، صدای گفتوگویی میآید؛ مثل اینکه کسی آمد، کسی رفت. پا شدم ببینم چه خبر است. یک وقت دیدم امام از کوچه، تک و تنها به طرف ساختمان میآیند! برای من خیلی جالب و هیجانانگیز بود که بعد از سالها ایشان را میبینم - پانزده سال بود، از وقتی که ایشان را تبعید کرده بودند، ما دیگر ایشان را ندیده بودیم - فوراً در ساختمان، ولوله افتاد؛ از اتاقهای متعدد - شاید حدود بیست، سی نفر آدم، آنجا بودند - همه جمع شدند. ایشان وارد ساختمان شدند. افراد دور ایشان ریختند و دست ایشان را بوسیدند. بعضیها گفتند که امام را اذیت نکنید، ایشان خستهاند. برای ایشان در طبقه بالا اتاقی معین شده بود - که به نظرم تا همین سالها هم مدرسه رفاه، هنوز آن اتاق را نگهداشتهاند و ایام دوازده بهمن، گرامی میدارند - به نحوی طرف پلهها رفتند تا به اتاق بالا بروند. نزدیک پاگرد پله که رسیدند، برگشتند طرف ما که پای پلهها ایستاده بودیم و مشتاقانه به ایشان نگاه میکردیم. روی پلهها نشستند؛ معلوم شد که خود ایشان هم دلشان نمیآید که این بیست، سی نفر آدم را رها کنند و بروند استراحت کنند! روی پلهها به قدر شاید پنج دقیقه نشستند و صحبت کردند. حالا دقیقاً یادم نیست چه گفتند. بههرحال، «خسته نباشید» گفتند و امید به آینده دادند؛ بعد هم به اتاق خودشان رفتند و استراحت کردند. البته فردای آن روز که روز سیزدهم باشد، امام از مدرسه رفاه به مدرسه علوی شماره دو منتقل شدند که بر خیابان ایران است - نه مدرسه علوی شماره یک که همسایه رفاه است - و دیگر رفت و آمدها و کارها، همه آنجا بود. این خاطره به یادم مانده است.» (گفت و شنود صمیمانه رهبر معظم انقلاب اسلامی با گروهی از جوانان و نوجوانان، ۱۴ بهمن ۷۶) امام گفتند شبها در مدرسه نمانید «من با بسیاری از این شهدای نامدار و معروف روزها و شبها زیادی را با هم بودیم. کمتر ساعاتی را ما چند نفر از هم جدا می شدیم که در این رابطه چند چیز ما را به هم متصل می کرد: یکی شورای انقلاب بود که تمام سنگینی کارهای آن روز بر دوش شورای انقلاب بود و حتی بعد از تشکیل دولت موقت هم باز در حقیقت همین عده کارها را روبراه میکردند . در آن روزها رادیو و تلویزیون را باید مواظب می بودیم ، پادگان ها را باید مراقبت می کردیم و آن کسانی را که شاید به تحریک گروهکها اسلحه خانهها را غارت می کردند باید مواظب می بودیم، از جاهای مختلف که برای حل مشکلات فراوان مراجعه میکردند مراقبت میکردیم و تمام مسائل به این جمع مربوط می شد که بایستی دائماً با هم میبودیم و لذا من با همه آنها خاطره دارم، لکن واقعاً عاجز از این هستم که بتوانم یکی از آن خاطرات را انتخاب کنم. البته شب های هفدهم و هجدهم بهمن به آن طرف و بخصوص از نوزدهم بهمن که نیروی هوایی آن رژه را در حضور امام رفتند، خیلی مسئله جدی تر شد و احتمال کودتا میرفت گرچه آن سران فراری انکار می کردند، لکن بعدها از نوشتجاتی که از آنها باقی مانده و راست و دروغهایی که سر هم کردند، معلوم شد. واقعاً قصد داشتند اگر بتوانند یک حرکتی انجام بدهند، اما نمی توانستند و چنین امکاناتی برایشان وجود نداشت، زیرا کودتا به معنای سرکوب میلیونها نفر بود. آنها می توانستند با مقداری تانک به خیابانها بیایند و تعداد بیشتری از مردم را هدف گلوله قرار دهند یا چند جا را بمباران کنند اما چیزی که بتواند حاجت آنها را بر آورده کند اصلاً برایشان ممکن نبود چون اگر می خواستند موفق شوند، بایستی همه مردم را از بین می بردند، لکن نسبت به مقر حضرت امام در مدرسه علوی و مدرسه رفاه که محل اجتماع ما بود و دولت موقت نیز روز پانزدهم بهمن در همان مدرسه رفاه کارهای خودش را شروع کرده بود، احتمال حملات بیشتری وجود داشت . می گفتند ممکن است بیایند آن جا را بمباران کنند یا چترباز پیاده کنند و یک کارهایی انجام بدهند. مثلاً فرض کنید دست به یک کارهای خطرناکی از قبیل آتش سوزی بزنند و به هر حال احتمال چنین چیزهایی وجود داشت . لذا شب ها را مصراً از ما میخواستند برویم در جاهای مختلفی و یکجا نباشیم، برای این که اگر حادثهای پیشامد کرد، همه با هم از بین نروند و چند نفری باقی بمانند. البته ما خودمان ترجیح میدادیم برویم مدرسه علوی و محل اقامت امام، همان جا باشیم لکن خبر آوردند امام گفتند: این جا جمع نشوید و متفرق بشوید که بعداً شبها را در منازل مختلف می خوابیدیم و دو شب را من با مرحوم شهید بهشتی و شهید باهنر همان نزدیکیها منزل حاج محسن لبانی بودم، چون خانههایی را انتخاب می کردیم که نزدیک مدرسه رفاه باشد و من آن شبها را فراموش نمیکنم که فکر و مطالعه میکردیم ببینم برای فردا چگونه برنامهریزی کنیم و دائماً صدای انفجار گلوله و حتی گلوله های منوری را که ما تصور میکردیم به طرف بیت امام پرتاب میشود، مشاهده میکردیم، که خیلی شبهای هیجان انگیزی بود.» (مصاحبه با خبرنگار صدا و سیما پیرامون خاطرات انقلاب، ۱۱ بهمن ۱۳۶۳) همان کنار خیابان سجده شکر کردم «روز ۲۲ بهمن و روزهایی که امام تشریف آورده بودند، میدانید مقر کارها در مدرسه رفاه بود؛ اما محل سکونت امام دبستان علوی شماره ۲ بود که باید خیابان ایران، یعنی کوچه مستجاب را طی می کردیم و از خیابان ایران هم مقداری میگذشتیم و میرفتیم میرسیدیم آنجا که تمام این مسیر هم در تمام ساعات مملو از جمعیت بود . و ساعت های متمادی مردم در سطح خیابان و کوچه های اطراف ایستاده بودند به انتظار این که دستهدسته بروند امام را زیارت کنند، امام هم یک دستی تکان میدادند و مردم به هیجان میآمدند و عدهای حتی غش هم میکردند و آنها از منزل بیرون میرفتند، یک عده دیگر میآمدند و تمام ساعات روز تقریباً پیش از ظهر مردها بودند و بعدازظهر زنها. ما یک ستاد جدیدی هم در دبیرستان علوی اسلامی تشکیل دادیم برای کارهای تبلیغات و اعزام افراد به کارخانه ها، برای این که کارگرها را توجیه نمایند و از نفوذ بعضی از عناصر مخرب که داشت در کارخانهها صورت می گرفت، جلوگیری کنند، و کارهای تبلیغاتی گوناگون دیگر که دفتر تبلیغات اسلامی و مدرسه شهید مطهری، همه از همان تشکیلات کوچک آن روز سر چشمه گرفت و منشعب شد . یک روزی که من داشتم بین این دو سه مقر برای انجام یک کاری با عجله میرفتم یکی از دوستان مرا نگه داشت و گفت : شماها این جا مشغول کارهای خودتان هستید لکن عوامل کمونیست در کارخانه ها رفتند و دارند کارگرها را تحریک می کنند و کارهای مخرب انجام می دهند . و چون آن روزها لحظات آن قدر پر حادثه بود که قدرت ذهن و حتی چشم انسان قادر نبود همه این حوادث و تازههای کشور در این محدوده مکانی کوچک که در آن چند روز داشت خودش را نشان می داد و بر یک عده معدودی تحمیل میشد و باید آنها را حل و فصل کنند، تحلیل کند و واقعاً چنین قدرتی برای هیچ کس وجود نداشت، خیلی روزهای دشوار و پر حادثهای بود، لذا مطلب به نظرم خیلی جدی نیامد و حساس نشدم و رفتم در آن محلی که داشتیم همان دبیرستان علوی که یک نفر دیگر با همان برادر آمد، یک گزارش مفصل تری داد. من احساس کردم یک حادثهای هست، تصمیم گرفتم بروم از نزدیک ببینم، پرسیدم کجا بیشتر حساس است. یک کارخانه ای را اسم آوردند و گفتند در این کارخانه عده ای هستند، رفتم در آن کارخانه، دیدم بله کارگران این کارخانه هشتصد نفر بودند، پانصد نفر دختر و پسر کمونیست هم بر اینها اضافه شده بودند، همان طور که میدانید وقتی در یک بخشی از مناطق کارگری تهران که کارخانههای زیادی نزدیک هم هستند، اگر هم حادثهای در یکی از این کارخانهها اتفاق می افتاد، می توانست با سرعت به جاهای دیگر سرایت کند و معلوم شد اینها میخواستند یک پایگاه برای خودشان درست کنند که همینجا را پایگاه قرار دادند و مسئولان آن جا را تهدید به قتل و ارعاب میکردند تا کارگرها احساس پیروزی بکنند، و آنها هم نقطه نظرهای خاص خودشان را اعمال نمایند. من وقتی رفتم آنجا دیدم وضع آن طور است ، مشغول حل و فصل قضایا شدم. آن روز را در آن جا گذراندم و روز بعد هم که ۲۲ بهمن بود من در آن کارخانه بودم که خبر حمله نیروهای گارد به نیروی هوایی را شنیدم که به وسیله مردم شکست خوردند و تار و مار شدند. در راه بازگشت از آن کارخانه بودم که ناگهان رادیو گفت: اینجا صدای انقلاب اسلامی ایران است و من از ماشین پائین آمدم، روی خیابان افتادم و سجده کردم . یعنی این حادثه برایم خیلی عجیب بود. اگر چه بعد از آمدن امام معلوم بود که حادثه اتفاق افتاده اما این که از رادیو و فرستنده رسمی کشور این صدا به گوش من برسد، این اصلاً یک چیز باور نکردنی بود و خنده دار این جاست که به شما بگویم: شاید تا چند هفته دائماً این فکر و این شک برای من پیش آمده بود که نکند من خواب باشم و لذا فکر میکردم اگر خوابم از خواب بیدار شوم اما معلوم شد نخیر بیداری است.» |
بهمن و ایجاد خط انحرافی فتنهگران


همچنین تفاوت سی و دومین سالگرد انقلاب اسلامی با سال های قبل این نکته اساسی است که مردم ایران در حمایت از انقلاب و آرمان های اسلامی، انسان دوستانه و عدالت خواهانه مردم تونس، یمن، مصر و کشورهای مختلف اسلامی که گرفتار دیکتاتوری و رؤسای جمهور مادام العمر خود هستند، به صحنه می آیند تا پشتیبانی انقلاب و مردم ایران از انقلاب این کشورها را نشان دهند و اعلام کنند که انقلاب اسلامی ایران با ریشه ها و دستاوردهای سی و دوساله خود، تجارب و دستاوردهای خود را به مردم این کشورها انتقال می دهد تا در ایجاد نظام مردم سالاری دینی در این کشورها از آن بهره مند شوند.
بهرهگیری از الگوی مبارزات انقلاب اسلامی در این کشورها اگر چه به زعم سران کشورهای غربی خوشایند نیست اما امری است کاملا مشهود و هویدا که هر وجدان بیدار و عقل سلیمی میتواند آن را دریابد.

بر این اساس کسانی که صف خود را از ریشه های اصلی انقلاب و مردم جدا کرده اند و متصل به دشمنان این نظام و کشور شدهاند، در واقع آب به آسیاب دشمن ریخته اند و با این کار خود هدفی ندارند جز عملی کردن دستورات رهبران خارجی خود در آمریکا و اسرائیل و انگلیس.
اما باید توجه داشته باشند که مردم عزیز ایران به اعمال واهی این افراد فتنهگر توجهی نداشته و همواره در خط انقلاب و ولایت باقی می مانند که نه تنها اجازه نخواهند داد عده ای خواب شکاف در انقلاب و پیروزی استکبار در این بلاد را به چشم را ببینند که در حمایت از انقلاب در کشورهای اسلامی، به صدور دستاوردهای انقلاب نیز خواهند پرداخت.
از این رو، مردم ایران در روز 22 بهمن هوشیاری خود را نشان خواهند داد و ثابت خواهند کرد که هیچ کس و با هیچ شیوهی عوام فریبانهای نمی تواند بعد از گذشت سه دهه از انقلاب، شکافی بین مردم و نظام ایجاد کند که این شجره طیبه، در این مدت ریشههای الهی و اسلامی خود را محکمتر و مستقمتر کرده است.
از این رو کارشناسان و دلسوزان انقلاب اسلامی باید متناسب با شرایط امروز انقلاب، چند موضوع را تحلیل و ارزیابی کنند. اول، حضور نسل های مختلف و اعم از پیر و جوان، نسل انقلاب و نسل دوم و سوم انقلاب در راهپیمایی یومالله 22 بهمن. دوم تبیین خط انحرافی جریان فتنه که این روزها در صدد گرفتن ماهی از این آب گلآلود است. و سوم مصادف شدن سالگرد انقلاب اسلامی ایران با شروع انقلاب در کشورهای اسلامی منطقه که انشاءالله در آیندهای نه چندان دور منجر به شکلگیری خاورمیانهی جدید بر مبنای اسلام خواهد شد.