اشرف که در خلال سالهای 1325 الی 1330 یکی از مهرههای پرنفوذ دربار به حساب میآمد و در نصب و عزل بسیاری از رجال نقش داشت پس از نخستوزیری مصدق در مقابل او قرار گرفت و همراه مادرش تاجالملوک جناح درباری مخالف دولت مصدق را تشکیل داد. او در انتخابات دوره شانزدهم تعدادی از وکلای مورد اعتماد خود را چون سرتیپ پیراسته، عزیز زنگنه و منوچهر تیمورتاش به مجلس فرستاد و در مقابل جبهه ملی قرار گرفت و در کار مجلس و دولت اختلال نمود.

وی تمام تلاش خود را در سقوط دولت دکتر مصدق و نخستوزیری قوامالسلطنه انجام داد و رابط بین شاه و قوام شد تا اختلافات گذشته را کاهش دهد. اما بروز وقایع سی تیر 1331ش نقشههای او را بر آب کرد و پیدا شدن مدارک و اسناد ارتباط اشرف و ملکه پهلوی با اخلالگران و قوامالسلطنه، مصدق را وادار به اعتراض کرد. بدین ترتیب دکتر مصدق در دور دوم نخستوزیری خود اشرف پهلوی و تاجالملوک پهلوی را تبعید نمود اما اشرف از فعالیت بر ضد حکومت ملی دست برنداشت و در فرانسه نیز همچنان به مخالفت با دکتر مصدق پای میفشرد. زمانی که اجرای طرح کودتا علیه دکتر مصدق در دستور کار دولت های انگلستان و آمریکا قرار گرفت، همکاری محمد رضا پهلوی با کودتاگران به صورت یک امر الزامی مطرح شد. اما محمد رضا به دلیل این که ذاتاً شخصیت ترسویی داشت از مشارکت در اجرای این طرح خودداری می کرد. به همین سبب اعضای ستاد مدیریت کودتا در آمریکا و انگلیس تصمیم گرفتند تا از اشرف برای رساندن پیام خود و یک نامه کاملاً سری به شاه استفاده کنند.
اشرف با نام بانو شفیق در سوم مرداد 1332 وارد ایران شد. خبر ورود وی به ایران به سرعت منتشر شد. این سفر مجموعاً ده روز طول کشید. اشرف در خاطراتش در زمینه کودتا علیه مصدق می گوید:«سالهای حکومت مصدق در ایران از دشوارترین ادوار سلطنت برادرم بود. مصدق درست یک ساعت پس از انتصاب به نخست وزیری پیامی برای من فرستاد که در عرض 24 ساعت ایران را ترک کنم. نخستیم واکنش من آن بود که اعتنایی به این ضرب الاجل نکنم و با مصدق مبارزه کنم اما نظر مشورتی برادرم این بود که کشور را ترک کنم و من به فرانسه رفتم. در تابستان 1332 یک نفر ایرانی که نمیتوانم نامش را فاش کنم و بنابراین او را آقای ب خواهم نامید به من تلفن کرد و گفت پیامی فوری برایم دارد. وقتی با هم ملاقات کردیم به من گفت: که امریکا و انگلیس درباره وضع کنونی ایران بسیار نگرانند و نقشهای برای حل مساله دارند که به نفع شاه خواهد بود او افزود که همکاری من برای عملی شدن این نقشه ضروری است و اگر بپذیریم با دو مرد امریکایی و دیگری انگلیسی که اسمشان را نمیتواند به من بگوید ملاقات کنم. ایشان همه چیز را برایم توضیح خواهند داد.

هنوز 24 ساعت از این ملاقات نگذشته بود که تلفن مجدداً زنگ زد این بار یک امریکایی گوشی را داشت و خود را فقط دوست آقای ب معرفی کرد. وی از من خواست که ساعت 4 بعدازظهر روز بعد به رستوران کاسکاد در بورلونی بروم. روز بعد با تاکسی به رستوران مزبور رفتم به مجرد این که از در وارد شدم دو مرد به طرف من آمدند و به گرمی با من احوالپرسی کردند و من بدون مقدمه سوال کردم «منظور آقایان چسیت؟» مرد آمریکایی گفت: اینجا نه والاحضرت برای گفتگو باید به جای دیگر برویم. با هم به آپارتمانی واقع در محله مسکونی نزدیک سن کلو رفتیم. مرد امریکایی به من گفت: که نمایند جان فاستر دالس است و آن مرد انگلیسی هم نماینده چرچیل است. مرد امریکایی به من اطمینان داد که با خلوص نیت صحبت میکند و اضافه کرد: دستگاه اطلاعاتی ما به ما میگوید که شاه هنوز در بین مردم محبوبیت دارد و با آنکه رئیس ستاد ارتش تیمسارریاحی از مصدق حمایت میکند اکثریت افسران ارتش و سربازان به شاه وفادارند. مرد انگلیسی که تا این زمان تقریبا ساکت بود گفت:زمان عمل فرارسیده است ولی ما باید از شما تقاضای کمک کنیم اگر شما این ماموریت را قبول کنید میتوانیم جزئیات برنامه را به شما بگوییم...
در ملاقات دوم که در همان آپارتمان قبلی بود آنان توضیح دادند که اولین قدم برای اجرای نقشه مورد نظر یافتن وسیله مطمئن است برای رساندن پیامی به شاه؛ و چون شخص حامل پیام بایست بسیار قابل اعتماد باشد تا هیچ نوع امکانی برای درز کردن خبر وجود نداشته باشد به فکر من افتاده اند پرسیدم: آقایان آگاه هستید که من در تبعیدم و گذرنامه معتبری که بتوانم با آن به ایران وارد شوم در اختیارندارد؟ مرد امریکایی گفت:این جزئیات را به ما محول کنید سپس وی یک شماره پرواز ارفرانس به من داد گفت: که درست قبل از ساعت پرواز در فرودگاه اورلی حاضر باشم تا بلیط را در انجا به من بدهند. دو روز بعد در یک روز بارانی مردادماه با یک چمدان کوچکی که در دستم بود به ترمینال خروجی فرودگاه اورلی رفتم در انجا باربری به من نزدیک شد و چمدان مرا گرفت و به من گفت:به دنبال او بروم... در پای پلکان هواپیما به من کارت عبور داده شد و پاکتی که میبایست به برادرم برسانم.

هواپیما سروقت پرواز کرد زمانی که به تهران رسیدم مرا مستقیماً دو نفر به منزل یکی از برادران ناتنیام در محوطه سعدآباد بردند... هنوز نیم ساعت از ورودم نگذشته بود که خدمتکاری سراسیمه وارد شد و گفت فرماندار نظامی تهران می خواهد مرا ببیند فرماندار نظامی وارد شد و گفت: والاحضرتا ورود شما به اطلاع نخست وزیر اطلاع داده شده است بدین سبب به هواپیمای ارفرانس دستور داده شده است که برای بازگرداندن فوری شما از کشور در فرودگاه منتظر بماند. به او گفتم: به اربابت بگو به جهنم برود اگر می خواهید مرا بازداشت کنید بفرمایید من اینجا هستم ولی او نمی تواند به من دستور بدهد که مملکتم را ترک کنم. روز بعد خدمتکاری خبر آورد که ملکه ثریا بعدازظهر به باغچه پشت خانه ای که محل اقامت من در سعدآباد بود خواهد آمد به محض اینکه زن برادرم را دیدم به خارج رفتم و به سرعت پاکتی را که با خود آورده بودم به او دادم و بی درنگ به درون خانه بازگشتم.(هنوز هم نمی توانم محتوای پاکت سرنوشت ساز را فاش کنم) چند روز پس از آن نیز در ایران ماندم. اقامت من نه روز دیگر به طول انجامید. ظاهراً برای این که به مسائل مالی و شخصی خود رسیدگی کنم. در این چند روز در کاخ سعد آباد ماندم و درست ده روز پس از ورود به ایران اسکورت نظامی مرا تا فرودگاه مهر آباد و هواپیمای ارفرانس بدرقه کرد. بدین ترتیب پاکتی که شاه را از برنامه و چگونگی اجرای کودتا علیه دولت دکتر مصدق با خبر می کرد در این سفر چند روز اشرف به ایران در اختیار شاه قرار گرفت
کاش این بچهها هم «آقازاده» بودند + تصاویر

فاجعه مضاعف: در این گیر و دار رسوایی براندازان و زمینه سازان سوختن این فرزندان فاطمه زهرا، یک عده منطق امام زمان در کمک به مستضعفان عالم را به دشنام گرفتند: شما که پول ندارید مدرسه خودتان را درست کنید، چرا به بازسازی لبنان و فلسطین کمک میکنید؟ گناه همه این سوختهها و نیمسوختهها به گردن رهبری و احمدی نژاد است!
اولا این فاجعه در زمان مدیریت خاتمی رخ داد، نه احمدی نژاد. دوم اینکه مگر زمینه سازان این فاجعه، کسی جز هاشمی و آیت اللههای حامی وی بوده اند؟ چه کسی پول بیت المال را بر خلاف نظر حجت خدا، صرف تجملات کرد؟ ۳. چه کسی یک میلیارد و هفتصد میلیون تومان را صرف افتتاح فرودگاه امام خمینی کرد؟
چه کسی جز محتاج البصیره، هزاران میلیارد تومان پول کشور را صرف مخالفت با سیاستگذار کلی نظام در اجرای دستور العملهای بانک جهانی و صندوق بین المللی پول کرد؟ چه کسی روستاها و شهرهای کوچک را به چرخهای بیرحم توسعه عبیدالله بن زیادی سپرد؟ و چه کسانی از وی حمایت کردند؟

راه حلهای عملی برای تسلی خاطر خانوادههای فاجعه زده:
1. چون هاشمی برنامه اقتصادی توسعه کاپیتالیستی دنبال کرد، و فقرا نادیده انگاشته شدند؛ پس: الف. هاشمی باغ پسته اش را بفروشد و سیمای تمام این کودکان معصوم را با جراحی پلاستیک، تا حدی بهبود بخشد. ب. برخی آیت اللهها و مراجع محترم حامی هاشمی و سیاستهای وی، این دختران را به کنیزی قبول کنند؛ البته اگر این دختران زخم خورده از منطق توسعه عبیداللهی، بپذیرند. ج. احتمالا امام زمان راضی باشند که آیت الله حامی خانواده های سبز برانداز، چهره فرزندان فاطمه (س) را با پول خمس، جراحی پلاستیک کنند.
2. خاتمی به عنوان کسی که به جای پرداختن به مشکلات معیشتی مردم و عمران و آبادانی کشور، دنبال افسارگسیختگی سیاسی رفت و پول مملکت را صرف روزنامهها و مجلههایی کرد که از دستمال استنجاء ابلیس هم کثیفتر بودهاند، کمکی به این فرشته ها بکند.
3. پیش از آنکه خداوند کسانی را محاکمه کند که منطق امام خامنه ای را به آتش کشیدند، قوه قضائیه پرونده را دوباره احیا کند. این هم سند تصویری جنایت و خیانت تراژیک و استراتژِک کارگزاران سازندگی:

امام خامنه ای، در دیدار گروهانهای عاشورا، 22 خرداد 1371: سازندگى، کارى بود که على بنابىطالب علیهالسلام داشت؛ این، سازندگى است! دنیاطلبى و مادىطلبى، کارى است که عبیدالله زیاد و یزید مىکردند. آنها تجملات را زیاد مىکردند. این دو را با هم اشتباه نباید کرد. امروز عدهاى به اسم سازندگى خودشان را غرق در پول و دنیا و مادهپرستى مىکنند. این سازندگى است؟!



اگر این دختر، نوه حضرت آیت الله جوادی آملی بود، آیا ایشان، باز هم اقتصاد دولت نهم را با اسم اقتصاد صدقه ای و کمیته امدادی مورد نقد قرار می دادند؟ آیا حضرت ایشان، ناظر به وضعیت اقتصادی کشور در آبان ۸۸، می فرمودند: "جهنم فقط برای شرابخوار نیست، برای بی عرضه هم هست؛ اگر اقتصاد ممکت آسیب ببیند، دین هم آسیب می بیند. حضرت آیت الله فعلا که این بچه ها در جهنمد، تا، آخرت چه کسی جهنمی باشد. و خدا را شکر که نوه علامه بصیر، مصباح و مرجع تقلید بسیجی،آیت الله نوری همدانی نیست؛ که کسی فکر کند، به خاطر نوه اش، حامی منطق دولت عدالت است.
نائب امام زمان عج ، در پیام سالگرد ارتحال امامره 10 خرداد 1369: در نظام اسلامى، رفع فقر و محرومیت، در شمار هدفهاى طراز اول است و پایبندى به اصول انقلاب، بدون مجاهدت در راه نجات مستضعفان و محرومان، سخنى بىمعنى و ادعایى پوچ است!



اگر این، دست نوه مشایی بود، به جای هدیه تهرانی، به این بچه ها می اندیشید و با آبروی دولت بازی نمیکرد

کاش این دست، دست نوه توکلی یا قالیباف بود، تا بیشتر ...

اگر این دختر نوه ناطق یا واعظ بود، چه می شد؟ احتمالا موضع ناطق درباره نماز جمعه ۲۹ خرداد چیز دیگری بود.
ولیّ امر مسلمین جهان، اسفند 68: "اسلامى که نتواند آرزوهاى خفته و فروکشته قشرهاى مظلوم را در سطح دنیا - نه فقط در سطح کشور خودمان - زنده و احیا کند، شک کنید در اینکه این دین، اسلام باشد!"

اگر یکی از این دختران معصوم، نوه موسوی بود، احتمالا موسوی نقاشی های اسپرمی نمی کشید.

کاش برای تسلی این بچهها، مرتضی جوادی آملی، محمد سروش محلاتی، سید محمد رضا طباطبایی و ... یک بار به کلاسشان سر بزند. و از نزدیک رنج محرومان را ببیند، و محصول زحمات جناح ضد احمدینزاد (هاشمی و یارانش) را مشاهده کند.
این کودکان نیم سوخته، یتیم آل محمدند: همه مسئولان نظام را به خدا قسم می دهیم، کاری برای این کودکان مظلوم بکنند؛ ستادی درست شود، شماره حساب ویژه ای بگذارند. آقای احمدی نژاد! برای این کودکان، کاری کن! این کودکان خانم زینب را به یاد خیمه های سوخته می اندازند. اگر حضرت عباس زنده بود کسی جرأت نمیکرد خیمه ها را با آتش سازندگی یزیدی بسوزاند؛ و آیا فقهای حامی یا ساکت در برابر منطق توسعه عبیداللهی، به توابین گره می خورند؟ امان از دل زینب! آخر این کودکان نیم سوخته، یتیم آل محمدند!
| تعقیب شهید علیمحمدی در خاک عربستان و گروگانگیری دوست وی در انگلیس |
| همسر شهید علیمحمدی در گفتوگویی با دانشجویان دانشکده فیزیک دانشگاه تهران مطالب جدیدی راجع به نقش استاد شهید علیمحمدی در پروژه سزامی و همچنین تعقیب وی توسط تروریستها در خاک عربستان ارائه کرده است. به گزارش خبرنگار کلمه ، منصوره کرمی در این گفتوگو با دانشجویان دانشکده فیزیک در خصوص روز شهادت همسرش میگوید: اون روز ناهماهنگی زیاد بود. هرکسی یه تصمیمی میگرفت ولی کسی نیت بدی نداشت. اتفاقا چند وقت پیش که از وزارت اطلاعات اومده بودن منزل ما که گزارش بدن خیلی ناراحت بودن از این موضوع که خیلی زود همه چیز جمع شده بود. میگفتن ما میخواستیم انگشت نگاری کنیم ولی آتشنشانی اومده بود شیلنگ گرفت بود و همه چیز رو شسته بود! خوب صحنه خیلی وحشتناک بود و آنها هم به خیال خودشان میخواستن لطف کنن و اینکارو کردن! وی همچنین در بخش دیگری از سخنانش به تعقیب شهید علیمحمدی از سوی تروریستها در خاک عربستان اشاره کرده و خاطرنشان میکند: سال 87 مکه رفته بودیم. دکتر خودش به من گفت که در عربستان متوجه شده بود یک نفر در حال فیلم گرفتن از ماست. بعد هم که ما اومدیم گفت که دارن مارو تعقیب میکنن. دخترم و خواهرزادهام هم همراهمان بودن، که دکتر به من گفت تو فقط هوای دخترها را داشته باش، اگر یک وقت من رو بردن نترسید. موبایلش رو هم یواش به من داد، و از اون موقع موبایلش پیش من بود. میگفت یه وقت موبایلم رو نگیرن توش کلی اسم و شماره هست و گفت از من هم فاصله نگیرید و خیلی نزدیک هم حرکت میکردیم. وقتی برگشتیم ایران رفت و این موضوع رو گزارش داد. منصوره کرمی به مورد دیگری از پیگیری تروریستها برای دستیابی به استاد شهید علیمحمدی اشاره کرده و میگوید: ما سال 83 هم که مکه رفته بودیم، با یک آقا و خانمی که در کاروانمون بودند آشنا شدیم. دکتر متوجه شده بود که این آقا برادر دکتر فلانیه که در دانشکده فنیه و به من معرفیش کرد. تابستان 84 بود برادر این آقا که در دانشکده فنی درس میداد رفته بود انگلیس برای کنفرانس. میگفت 24ساعت من رو بازداشت کردن و فقط راجع به دکتر علیمحمدی از من میپرسیدن! که کارش چیه و مباحثی که روش کار میکنه چیه و. . . که وی هم برگشت و برای دکتر تعریف کرد. دکتر هم این رو گزارش داد که اینا دارن راجع به من اطلاعات میگیرن. وی میافزاید: باز سال 86 بود که ما رفتیم شمال و داشتیم ازشمال بر میگشتیم. یکی از دوستان دکتر زنگ زد و گفت که من میخوام هرجور شده تو رو امشب ببینم. دکتر هم گفت که ما داریم از سفر بر میگردیم. خلاصه همون شب که رسیدیم اومد منزل. یادمه آخر شب رفت اتاق دکتر و یه ساعتی با هم صحبت کردن. وقتی رفت از دکتر پرسیدم جریان چی بود؟ آنقدر عجلهای اومد و شما یه ساعت هم با هم صحبت کردید؟ دکتر گفت دوستم وقتی خارج از کشور برای کنفرانس رفته، دو روز تمام گرفته بودنش و فقط راجع به من ازش پرسیدن به خاطر همین دکتر اومده بوده که بهم اطلاع بده. همسر استاد شهید علیمحمدی در خصوص روحیات این شهید گرانقدر نیز میگوید: استاد هرکاری را با یاد خدا شروع میکرد یادمه من گاهی سر یه سری مسائل ناراحت بودم. میگفت این کار را برای من یا فلانی دوست نداری انجام نده، تو فقط به خاطر خدا این کارو بکن. وقتی به خاطر خدا انجام بدی احساس آرامش میکنی. یادمه مثلا سر پروژه سزامی خیلی حرص میخورد. ایران باید هرسال یه مبلغی رو برای پروژه پرداخت میکرد که چندسال بود پرداخت نمیکرد. حتی رفته بود وزارت علوم دعوا! میگفت ما یه کشور بزرگیم، مسلمونیم باید با بقیه فرق داشته باشیم نه اینکه مسئولان قول بدن ولی بودجه ندن که من بهش میگفتم ولش کن. میگفت نه! مگه میشه آدم تا میبینه مشکلاتی هست رها کنه، پس خداچی میشه؟ کشور چی میشه؟ ما تا زمانی که زندهایم وظیفه داریم. وی ادامه داد: شهید علیمحمدی میگفت: "تا زمانی که زندهایم وظیفه داریم و همیشه میگفت که به خاطر خدا انجام میدم نه به خاطر فلان رئیسجمهوری که میان و میرن. این کار ماست که موندنیه و همیشه به فکر آینده بود. دیدش طوری بود که انگار 50سال بعد رو میدید. برای همین سزامی هم وقتی بهش میگفتم چرا این قدر اصرار داری. میگفت نمیدونی این چقدر میتونه باعث پیشرفت مملکت بشه. " همسر شهید علیمحمدی درباره پروژه سزامی نیست توضیح میدهد: یه شتابدهندهای بوده برای آلمان که خیلی سال ازش استفاده کرده بودن و بعد یه شتابدهنده جدید ساختن. یه آدم خیری این رو میخره. قرار بود که این شتابدهنده بیاد ایران. یعنی در خاورمیانه یکی از کشورهایی که پیشنهاد داده بود برای اینکه شتابدهنده اونجا بره ایران بود اما به دلایلی ایران نیامد و بردن اردن. اردن هم که رفت سالیانه باید مبلغی پرداخت میشد که خیلی هم زیاد نبود ولی دولت پول نمیداد! و دکتر خصوصا از این حرص میخورد که میدید ایرانیها دارن در اردن کار میکنند و خود اردنیها تواناییش رو ندارن. حتی سری آخری که رفته بود، گفته بود اصلا یه قسمتهاییش رو ما به عهده میگیریم و در کشورمون میسازیم و بعد در اردن نصبش میکنیم که من بهش گفتم ما واقعا می تونیم؟ میگفت باید بتونیم. چرا نتونیم؟! حتی نظرش این بود که ما بعدا حداقل یه کوچکترش رو برای خودمون بسازیم چون میگفت اگر این شتابگر به کشور ما بیاید باعث پیشرفتهای عظیمی در صنعت و خیلی جاهای دیگه میشه. منصوره کرمی با بیان اینکه دکتر شهریاری از طرف وزارت علوم به عنوان نماینده ایران در سزامی انتخاب شد، خاطرنشان میکند که شهید علیمحمدی و شهید شهریاری نماینده ایران در سزامی بودند. همسر شهید علیمحمدی درباره نحوه آشنایی همسرش با شهید شهریاری میگوید: در رابطه با شغل و رشته و کارشون با هم آشنا شده بودند. از نظر اخلاقی هم شبیه هم بودن و هر دو مذهبی بودند. دکتر علیمحمدی میگفت دکتر شهریاری نابغه است! باید قدرشو دونست. پارسال هم که دکتر به شهادت رسید، دکتر شهریاری همش منزل ما بود با اینکه بهش میگفتن خطر داره شما نرید اما در منزل ما حضور داشت. منصوره کرمی درباره پیگیریهای وزارت اطلاعات برای دستگیری تروریستها نیز میگوید: حقیقتش تا همین هفته گذشته هیچکس خبری به من نداده. فکرمیکنم اواسط مهر جشنواره نخبگان جوان بود. من دعوت بودم آقای احمدی نژاد هم بود. من بهشون گفتم باهاتون صحبت خصوصی دارم که گفت بعد از سخنرانی. آخر کار که میخواست سوار ماشین بشه من رو بردن دم ماشین من همونجا بهش گفتم که 10 ماهه که گذشته یه خبر به من ندادن که کار به کجا رسیده این طوری آدم فکر میکنه دیگه همه چیز تموم شده و کسی به فکر نیست که گفت نه دارند پیگیری میکنند من خبر دارم. گفتم خوب حداقل یه گزارشی به من بدید. گفت باشه من حتما به آقای مصلحی میگم بیان به شما گزارش بدند. وی در این سخنان خود که در سایت بسیج دانشگاه تهران نیز انتشار یافته است، ادامه میدهد: این گذشت ولی گزارش کار ندادند تا اینکه دکتر شهریاری به شهادت رسید. قبل از شهادت دکتر شهریاری سردار نقدی و تعداد زیادی اساتید بسیجی آمدند منزل ما و کلی هم قدردانی کردند. روز تشییع جنازه دکتر شهریاری سردار نقدی هم بودند، من بهشون گفتم انتظار داریم قبل از اینکه این طور عزیزان ما که با تمام وجود علمشون حتی جانشون رو برای خدمت به کشور میگذارند، از دست برن ازشون محافظت بشه مثلا برای دکتر شهریاری ماشین ضدگلوله میگذاشتید، چون دکتر شهریاری محافظ داشت ولی ماشینش ضدگلوله نبود، یا اینکه منزلش جایی باشه که مسیرهای طولانی تا محل کارشون نباشه. خیلیها به خاطر شغل همسرشون حتی یه سفر حج نمیتونن برن، خوب شماها باید ازشون محافظت کنید و سردار نقدی هم گفت چشم! یکی دو روز بعد آقای دانشجو رو دیدم، بهشون گفتم فکر کردید مسعود و مجید راحت گیر میان؟( خود آقای دانشجو هم داشت گریه میکرد)قراره هر 10 و یا 11 ماه یه دفعه ما یه عزیزمون رو از دست بدیم؟ خلاصه پیگیر شدم تا گفتند من خودم با آقای مصلحی میآییم منزلتون گزارش میدیم. رفت تا اینکه هفته پیش که آمدند و گزارش دادند. که انصافاً گزارششان برای من قابل قبول بود. |
خاتمی با طرح ادعاهایی درباره رای مردم درصدد فرار از زندان نفرت عمومی است
نماینده مردم تهران در مجلس با اشاره به سخنان اخیر رئیس بنیاد باران گفت: اگر خاتمی واقعا به رای مردم اعتقاد دارد که معتقدم ندارد، باید می دید که مردم در انتخابات سال گذشته با حداکثر آراء مرجع قدرت را مشخص کردند.

طیبه صفایی، نماینده مردم تهران و عضو کمیسیون آموزش مجلس، در گفتوگو با شبکه ایران با اشاره به سخنان اخیر رئیس بنیاد باران گفت: اگر خاتمی واقعا به رای مردم اعتقاد دارد که معتقدم ندارد، باید می دید که مردم در انتخابات سال گذشته با حداکثر آراء مرجع قدرت را مشخص کردند.
وی با اشاره به اینکه خاتمی و سایر سران داخلی فتنه ولایت فقیه را نفی کرده و رای مردم و قانون را نپذیرفتند، تصریح کرد: مردم در 9 دی و 22 بهمن 88 انزجار خود را از این افراد اعلام و آنان را طرد کردند.
صفایی سخنان سران داخلی فتنه درباره قبول داشتن رای مردم را را در راستای عوام فریبی آنان دانست و گفت: خاتمی برای چندمین بار عوام فریبی می کند و می خواهد با ادعای دفاع از مردم خودش را از انزوا خارج کند.
وی در عین حال تاکید کرد: مردم با بصیرت ایران اسلامی سران فتنه را شناخته اند و فتنه گران نیز نباید امیدی به عوام فریبی خود داشته باشند.
نماینده مردم تهران در مجلس با اشاره به اینکه این گونه سخنان سران داخلی فتنه نشان می دهد نگاه آنان به مردم ابرازی است، عنوان کرد: در حال حاضر سران فتنه در زندان نفرت عمومی محبوس اند و می خواهند با اتخاذ این مواضع از این زندان خارج شوند.
صفایی خاطر نشان کرد: مردم ما با بصیرت هستند و دیگر خاتمی امکان عوام فریبی ندارد.